(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


یه فرصت
نظرات |

خدا توبه کنندگان را دوست دارد ...



:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 4 تیر 1395
زمان : 07:01
دلنوشت
نظرات |

بنام خدایی که رحمتش بزرگتر از گناهان ماست


 ما گناه کردیم و خدا نگریست ،ما توبه کردیم و خدا پذیرفت ،ما خواندیم او اجابت کرد و باز...
 من همان بنده ناسپاس دروغ پردازی هستم که متکبرانه بر گناه خود اصرار ورزیدم و خطاب آمد :
وای بر هر دروغ پرداز گناه پیشه ،که آیات خدا را که پیوسته بر او خوانده می شود ،می شنود سپس در حال تکبر اصرار می ورزد گویی که آنها را نشنیده !پس او را به عذابی دردناک بشارت ده
و وای بر ما دروغ پردازان که براستی صفتی ست برازنده ی ما .این ما هستیم که به دروغ می خوانیمش به دروغ توبه می کنیم و به دروغ طلب غفران داریمر. فقط نمی دانم به که دروغ می گوییم ؟ به خدایی که آگاه به اسرار آشکار و نهان است یا به خود؟
و وای بر ما کوردلان،که اگر چشم دل داشتیم آیات الهی را به نظاره می نشستیم و در میافتیم که این آیات گویی تنها برای ما حادث شده است و نه غیر.
و وای بر ما متکبران که تکبر ما نه از روی داشته های خود بلکه از رحمانیت خدایی است که مشتاق تر از ما برای بازگشت به سوی خود، صمد بی همتا،ست.
و ناگهان خوف بر من غالب شد ،نه از غذاب جهنم و نه محروم شدن از نعمات بهشتی و نه از دوری خدا بلکه از برای تهی گشتن در دنیا، از کف  دادن داشته ها و حصول نداشته ها. 
و وای بر ما که معنی عذابی که عین رحمانیت است را نفهمیدیم و ترسیدیم،ترسیدیم از برای ....
پس توبه کردیم اما نه توبه نصوح و نه از ته دل و نه برای بازگشت.توبه کردیم چون خوف داشتیم از برای...
و چون رحمتی رسید و خدایمان اجابتمان کرد  آنگاه سرمستانه از خدایی دور شدیم که ما را می خواند ؛نه از برای خود بلکه تا به ما نوری دهد تا ببینیم راه را ،تا بچشیم طعم آرامش را ،وتا بفهمیم زیستن واقعی از برای چیست.
 و چه شرین گفت خدای ما:
و چون مردم را سختی و زیانی برسد پروردگار خود را در حالی که به سویش انابه و بازگشت دارند می خوانند ،سپس چون از جانب خود رحمتی به آنها بچشاند به ناگاه گروهی از آنها به پروردگارشان شرک می ورزند.
 ما گناه کردیم و خدا نگریست ،ما توبه کردیم و خدا پذیرفت ،ما خواندیم او اجابت کرد و ما به پروردگارمان شرک ورزیدیم و خالق ما مشتاقانه در انتظار بازگشت ماست.
خدایا خداوندا به رحمانیتت قسم می دهم تا مرا ببخشی و توبه مرا بپذیری توبه ای نصوح توبه ای که ناسپاسی در پی آن نباشد توبه ای که شرک نقطه آغاز نباشد.
خدایا خداوندا به توابییتت قسمت می دهم  تاکه کمکم کنی قدم در راهی نگذارم که رضای تو در آن نباشد.
خدایا خداوندا به قادریتت قسمت میدهمم که اگر جز تو خواستم بر من نبخشایی تا بدانم تجارتی سودمند تر از این نیست.
به امید آن لحظه که به سوی تو بازگشت کنم،بازگشتی بازگشت ناپذیر.
انشاا...
بیست و نهم دی ماه 1391
ارسالی از آقای امید مددیان



:: مرتبط با: مطالب ارسالی خوانندگان , توبه آغوش رحمت خداوند , مفید برای زندگی , با دوستان خدا , عشق الهی , حرف حساب , از زلال دل , لطف خدا , درد و دل ,
نویسنده : بنده خدا 1
تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391
زمان : 20:03
شب قدر
نظرات |



شب قدر، فصل نزول آیات رحمانی بر بوستان جان‌های روحانی است.
. . .
شب قدر، گاه رویش جوانه‌های الغوث الغوث بر عرصه لب‌های تائب است.
. . .
شب قدر، بهترین منزلگاه نیایش‌گران سرسپرده به مهر حق است.
. . .
شب قدر، وقت شناخت قدر خویش است.
. . .
شب قدر، بهترین گاه آرایش صحیفه دل مؤمنان به زیور ذکر خداست.
. . .
شب قدر، بزرگ‌ترین میدان‌گاه سبقت گرفتن اولاد آدم در خیرات است.




:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند , عکسهای بدون شرح , از زلال دل ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 21 مرداد 1391
زمان : 19:18
مهربانا
نظرات |


مهربان خدایم !

من برای رسیدن به توست که این چنین بی تابم

راهیم کن به سوی خویش که جز در آغوش تو آرام نگیرم ،

راه را یافته ام حقیقت را چشیده ام

و خوب می دانم بی خواست  تو ، نتوانم رسیدن

مرا دریاب !

 



:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند , جملاتی از عمق وجود... ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391
زمان : 19:55
داستانهای توبه شماره 3
نظرات |

یا ارحم الراحمین

داستان شماره 3

دست درازی به ناموس مردم

در كتاب روضة الانوار صفحه 47 نوشته شده بود:
در زمان پیغمبر اكرم (ص ) رسم بود كه هر وقت مى خواستند عازم جهاد شوند، میان هر دو نفر از صحابه و یاران عقد اخوت و برادرى مى بستند تا به هنگام رفتن به جهاد، یكى از آن دو در شهر بماند و رسیدگى به امورات زندگى خودش و برادرش را به عهده بگیرد و دیگرى بدنبال مجاهده با كفار برود.
رسول خدا (ص ) در غزوه تبوك میان سعید بن عبدالرحمن و ثعلبه انصارى عقد برادرى بست . سعید، در ملازمت پیغمبر به جهاد رفت و ثعلبه هم در مدینه ماند و عهده دار كارهاى ضرورى خانواده او گردید. ثعلبه هر روز مى آمد و آب و هیزم و سایر مایحتاج خانواده سعید را مهیا میكرد.
در یكى از روزها كه زن سعید راجع به كار لازم خانه طبق معمول از پس پرده با او حرف مى زد، وسوسه نفس ، هوس خفته ثعلبه را بیدار نمود و با خود گفت مدتى است كه این زن از پس پرده با تو سخن مى گوید، آخر نظرى بیانداز و ببین در پشت پرده چیست ؟ و گوینده این سخنان چه قیافه و شكلى دارد. ببین زن تو زیباتر است یا زن سعید و ... خیالات شیطانى و هوسهاى نهانى چنان او را تحریك نمود كه قادر بر حفظ خویش نبود بهمین منظور جراءت بخود داد و پرده را كنار زد و دید كه او زنى زیباست كه هاله اى از حجب و حیاء رخسار او را احاطه كره است .
ثعلبه با همین یك نگاه چنان دل از دست داد و بى قرار شد كه قدم پیش نهاد و به زن نزدیك شد آنگاه دست دراز كرد كه او را در آغوش ‍ گیرد ولى در همان لحظه حساس و خطرناك زن فریاد زد و گفت (ویحك یا ثعلبه ) واى بر تو اى ثعلبه آیا سزاوار است كه شوهر من در ركاب رسول خدا مشغول پیكار و جهاد باشد و تو در اینجا پرده ناموس برادر مجاهد خود را بدرى ؟!
این سخن مانند صاعقه اى بر مغز ثعلبه فرود آمد، فریادى كشید و از خانه بیرون رفت و سر به كوه و صحرا نهاد، ثعلبه در پاى كوهى شب و روز با پریشانى و بى قرارى و گریه و زارى مى گذرانید، و پیوسته مى گفت خدایا تو معروف به آمرزشى و من موصف به گناهم ...
مدتها گذشت و او همچنان در بیابانها گریه و زارى مى كرد و عذر تقصیر به پیشگاه خدا مى برد و طلب عفو و آمرزش مى كرد تا اینكه پیغمبر اكرم (ص ) از سفر جهاد مراجعت نمودند. وقتى سعید به خانه آمد قبل از هر چیز احوال ثعلبه را پرسید؟ زن سعید ماجرا را براى او شرح داد و گفت : او هم اكنون در بیابانها با غم و اندوه و ندامت دست به گریبان است .
سعید با شنیدن این سخن از خانه بیرون آمد و براى جستجوى ثعلبه بهر طرف روى آورد. سرانجام او را دید كه در پشت سنگى نشسته و دست به سر گرفته و با صداى بلند مى گوید:
اى واى بر پشیمانى و اى واى بر شرمسارى واى واى بر رسوائى روزقیامت سعید نزدیك آمد. او را در كنار گرفت و دلدارى داد و گفت : اى برادر برخیز با هم نزد پیغمبر رحمتٌ للعالمین برویم شاید برایت چاره اى بیندیشد.
ثعلبه گفت : اگر لازم است كه حتما به حضور پیغمبر شرفیاب شوم باید دستها و گردن مرا با بند بسته و مانند بندگان گریزپا به خدمت پیغمبر ببرى .
سعید ناچار دستهاى او را بست و طنابى در گرندش افكند و بدینگونه روانه مدینه شدند ثعلبه دخترى بنام حمصانه داشت چون خبر آمدن پدرش را شنید، دوان دوان بسوى او شتافت ، همینكه پدر را با آن حالت دید، اشك تاثر ازدیدگانش فرو ریخت و گفت : اى پدر این چه وضعى است كه مشاهده مى كنم ؟!
ثعلبه گفت : اى فرزند این حال گنه كاران در دنیاست ، تا شرمسارى و رسوائى آنها در سراى دیگر چگونه باشد.
همانطور كه مى آمدند از درِ خانه یكى از صحابه گذر كردند صاحبخانه بیرون آمد و چون از مطلب آگاه شد ثعلبه را از پیش خود راند و گفت دور شو كه مى ترسم به واسطه خیانتى كه مرتكب شده اى به عذاب الهى گرفتار شوى برو تا شومى عمل تو به من نرسد همچنین با هر كس روبرو مى شد او را بیم مى داد و از خود مى راند تا اینكه به حضور امیرالمؤ منین على (ع ) رسید.
حضرت فرمود: اى ثعلبه نمى دانستى كه توجّهات الهى نسبت به مجاهدان و جنجگویان راه حق از هركس دیگرى بیشتر است ؟ اكنون این كار جز به وسیله پیغمبر تدارك نمى شود.
ثعلبه با همان وضع آمد و درِ خانه پیغمبر ایستاد و با صداى بلند گفت : (المذنب المذنب ) گنه كار آمد، گنه كار آمد. حضرت اجازه دادند وارد شود و پس از ورودش پرسیدند: اى ثعلبه این چه وضعى است ؟!
ثعلبه خلاصه اى از ماجرا را عرض كرد. حضرت فرمودند گناهى بزرگ و خطائى عظیم از تو سرزده از اینجا برو و با خدا راز و نیاز كن تا ببینم چه فرمانى از طرف خدا آید.
ثعلبه از خانه پیغمبر (ص ) بیرون آمد و روى به صحرا نهاد در این حال دخترش جلو آمد و گفت : اى پدر دلم سخت به حالت مى سوزد مى خواهم هرجا مى روى همراهت باشم ولى چون پیغمبر تو را از پیش خود رانده است من هم دیگر به تو نمى پیوندم .
ثعلبه در بیابانها مى نالید و روى زمین هاى داغ مى غلطید و پى درپى میگفت : خدایا همه كس مرا از پیش خود راندند و دست نا امیدى بر سینه ام زدند. اى مونس بى كسان ، اگر تو دستم را نگیرى كه دستم را بگیرد؟ و اگر تو عذرم را نپذیرى كه بپذیرد؟! چند روز بدین منوال در سوز و گداز بسر برد و چند شبى را به گریه و نیاز به پایان آورد.
سرانجام هنگام نماز عصر پیك حق آمد و این آیه روحبخش را بر حضرت ختمى مرتبت (ص ) خواند:
وَ الَّذینَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ اِلا اللّهُ وَ لَمْیُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ ( 46)
یعنى نیكان كسانى هستند كه هرگاه كار ناشایستى از آنها سرزند خدا را بیاد آورند و از گناه خود توبه و استغفار كنند. كیست جز خداوند كه گناهان را بیامرزد؟ آنها كسانى هستند كه بر كارهاى زشت خود اصرار نورزند زیرا به زشتى گناهان آگاهند.
جبرئیل امین عرض كرد: یا رسول اللّه ! خداوند مى فرماید: از ما بخواه تا ثعلبه را بیامرزیم .
پیغمبر اكرم (ص ) ، حضرت على (ع ) و سلمان رضواللّه علیه را به جستجوى ثعلبه فرستاد، در میان راه چوپانى به آنها رسید. حضرت على (ع ) سراغ ثعلبه را از او گرفت شبان گفت : شبها شخصى به اینجا مى آید و در زیر این درخت مى نالد.
حضرت امیرالمؤ منین (ع ) و سلمان رضوان اللّه علیه صبر كردند تا شب فرارسید. ثعلبه آمد و در زیر آن درخت دست نیاز به سوى خداوند بى نیاز دراز كرد و عرض كرد: خداوندا از همه جا محرومم اگر تو نیز مرا برانى بكه روآورم . و چاره كار را از كجا بخواهم ؟!
در این هنگام مولاى متقیان على (ع ) گریست ، آنگاه نزدیك آمد و فرمود: اى ثعلبه مژده مژده خداوند تو را آمرزید و اكنون پیغمبر تو را میخواند. آنگاه آیه شریفه یاد شده را كه راجع به توبه او نازل شده بود،قرائت نمود. ثعلبه برخاست و همراه حضرت امیرالمؤ منین (ع ) به مدینه آمد و یكسر وارد مسجد پیغمبر (ص ) شدند،پیغمبر (ص ) مشغول نماز عشاء بود، حضرت امیر (ع ) و سلمان و ثعلبه به نماز اقتدا كردند بعد از سوره حمد پیغمبر (ص ) شروع به قرائت سوره تكاثر نمود.
همینكه آیه اول را تلاوت فرمود (الهیكم التكاثر) شما را بسیارى مال و فرزند و غیره مشغول داشته . ثعلبه نعره اى زد و چون آیه دوم را قرائت فرمود (حتى زُرتم المقابر) تا آنجا كه به گور و دیدار اهل قبور رفتند. فریاد بلندى زد و چون آیه سوم را شنید (كلا سوف تعلمون ) آن چنین است كه بزودى خواهید دانست . ناله اى دردناك برآورد و نقش بر زمین شد.
بعد از نماز پیغمبر اكرم (ص ) دستور داد آب آوردند و بصورتش ‍ پاشیدند ولى ثعلبه بهوش نیامد و مانند چوب خشك روى زمین افتاده بود، چون درست ملاحظه كردند دیدند ثعلبه جان به جان آفرین تسلیم كرده است .
حضرت رسول (ص ) و صحابه از این جریان متاءثر گردیدند و همگى گریان شدند. در این موقع حمصانه دختر ثعلبه از جریان مطلع شد و به مسجد آمد و در حالیكه بشدت اشك میریخت ، عرضكرد؛یا رسول اللّه من بواسطه اینكه شما پدرم را از خود دور ساختید از او روى برتافتم و ملاقات و دیدار او را موكول به رضایت شما نمودم .اكنون كه او را از گناهانى آمرزیده و در حالیكه شما از او راضى هستید از دنیا رفته مى بینم بسیار خرسندم .
حضرت رسول (ص ) دختر پدر مرده را تسلیت فرمود: سپس در مراسم تكفین و تشییع او شركت نمود و او را با كمال احترام بخاك سپردند...
من به درگاه تو با بار گناه آمده ام
شرمسارم زتو با روى سیاه آمده ام
چشم پر اشك و دل خسته وبار سنگین
مستمندم به درخانه شاه آمده ام
آتش معصیتم شعله كشد برآفاق
زیر ابر كرمت من به پناه آمده ام
گرقبولم نكنى روى نمایم به كجا
نه به دینجا زپى حشمت و جاه آمده ام
من بیچاره زفعل بد خود منفعلم
شمرسارم زپى عذر گناه آمده ام
بار الها درى از رحمت خود باز نما
كه به شوق كرمت این همه راه آمده ام
مذنب زار و حقیرم به درخانه دوست
پى پوزش به دوصد ناله وآه آمده ام

از کتاب: قصص التوابین



:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند , راهنمایان جاده نور , مفید برای زندگی , حکایتهای شیرین , عرفان و زندگی , با دوستان خدا , عشق الهی , اشعار با صفا , تفکر مثبت , لطف خدا ,
نویسنده : بنده خدا 1
تاریخ : پنجشنبه 8 دی 1390
زمان : 20:24
داستانهای توبه شماره 2
نظرات |

بنام خدایی که رحمتش بزرگتر از گناهان ماست

داستان شماره 2:

توبه نصوح

در كتاب انوار المجالس صفحه 432 داستان زیر نوشته بود: (نَصوح ) مردى كوسج (بى ریش ) و مانند زنان داراى دوپستان بود او در یكى از حمامهاى زنانه آن زمان كارگرى مى كرده ، و شستشوى این زن و آن زن را به عهده داشته .

نصوح به اندازه اى چابك و تردست بوده است كه همه زنها مایل بودند كارشان را او عهده دار شود، خورده خورده آوازه نصوح ، بگوش دختر پادشاه وقت رسید، میل كرد كه وى را از نزدیك ببیند.
فرستاد حاضرش كردند، همینكه دختر پادشاه وضعش را دید پسندید و شب او را نزد خود نگهداشت ، روز بعد دستور داد حمامى را خلوت كنند و از ورود اشخاص متفرقه بآنجا جلوگیرى نمایند. سپس نَصوح را بهمراه خود بحمام برد و تنظیف خودش را به او محول نمود.
از قضا دانه گرانبهائى از دختر پادشاه ، در آنحمام مفقود گشت از این پیش آمد دختر پادشاه در غضب شد و به دو تن از خواصش فرمان داد كه همه كارگران را تفتیش و بازرسى كنند، تا بلكه آن دانه گرانبها پیدا شود. طبق این دستور ماءمورین ، كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند. هینمكه نوبت به نَصوح رسید، با اینكه آن بیچاره روحش خبرنداشت ولى از اینجهت مى دانست كه اگر تفتیشش كنند كارش به رسوائى كشیده خواهد شد به خاطر همین هم حاضر نشد كه تفتیشش كنند. لذا به هر طرف كه ماءمورین مى رفتند تا دستگیرش كنند، او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او به آنها اینطور نشان مى داد كه دانه را او ربوده و از این نظر ماءمورین براى دستگیرى او اهمیت بیشترى قائل بودند.
نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید كه خود را در میان خزانه حمام پنهان كند ناچار خودش را بداخل خزانه رسانید، و همینكه دید ماءمورین براى گرفتنش به خزانه وارد شدند و فهمید كه دیگر كارش تمام است و الا ن است كه رسوا شود، بخداى متعال از ته دل توجه عمیقى نمود و از روى اخلاص از كرده هاى خود توبه كرد و دست حاجت بدرگاه الهى دراز نمود و از او خواست كه از این غم رسوائى نجاتش دهد.
به مجرّد اینكه نصوح حال توبه و استغفار پیدا كرد و از كرده خود پشیمان گشت ، ناگهان از بیرون حمام صدائى بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید چون دانه پیدا شد. پس ، از او دست كشیدند و نصوح خسته و نالان شكر الهى را بجا آورده از خدمت دختر مرخص شد و به خانه خود رفت و هر چه مال كه از راه گناه در آورده بود، همه را بین فقراء قسمت كرد و چون اهالى شهر از او دست بردار نبودند دیگر نمى توانست در آن شهر بماند. و از طرفى نمى توانست راز خودش را به كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج شده و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود، سكونت اختیار نمود، و بعبادت خدا مشغول گردید.
اتّفاقا شبى در خواب دید كسى به او مى گوید: اى نصوح چگونه توبه كرده اى و حال آنكه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است ؟!
تو باید طورى كنى كه گوشتهاى بدنت بریزد، همینكه نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و بدین وسیله خودش را از گوشتها بكاهاند.
این برنامه را نصوح مرتبا عمل كرد، تا پس از مدّتى كه گذشت در یكى از روزها همانطوریكه مشغول به كار بود چشمش به میشى افتاد كه در آن كوه چرا مى كند، از این امر به فكر فرو رفت . كه آیا این میش ‍ از كجا آمده و از آن كیست ؟! تا آنكه عاقبت با خود اندیشید كه این میش قطعا از چوپانى فرار كرده و به اینجا آمده پس بایستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پیدا شود و باو تسلیمش نمایم ، لذا رفت و آن میش را گرفت و درجائى پنهانش كرد، و از همان علوفه و گیاهان كه خود مى خورد بآن نیز مى خورانید تا اینكه صاحبش آید و از او مواظبت هم میكرد كه آن میش گرسنه نماند. چونكه چند روزى بهمین منوال گذشت آن میش به فرمان الهى به تكلم و حرف آمد و گفت :
اى نصوح خدا را شكر كن كه مرا براى تو آفریده سپس از آن وقت به بعد نصوح از شیر میش مى خورد و عبادت مى كرد تا موقعیكه اتفاقا عبور كاروانى كه راه را گم كرده بود و مردمش از تشنگى نزدیك به هلاكت بودند به آنجا افتاد. همینكه نصوح را دیدند از او آب خواستند.
نصوح گفت : شماها ظرفهایتان را بیاورید تا من به جاى آب شیرتان دهم مردم ظرف مى آوردند و نصوح آنها را از شیر پركرده به آنان رد مى كرد و به قدرت الهى هیچ از آن كم نمى شد بدین وسیله نصوح آن گروه را از تشنگى نجات داد. بعدا راه شهر را بآنها نشان داد.
كاروانیان راهى شهر شدند و هریك از مسافرین در موقع حركت در برابر خدمتى كه آقاى نصوح به آنان كرده بود احسانى نمودند و چون راهى كه نصوح به آنها نشان داده بود نزدیكتر بشهر بود. آنها براى همیشه آمد و رفت خود را از آنجا قرار دادند. بتدریج سایر كاروانها هم بر این راه مطلع شدند. آنها نیز ترك راه قدیمى نموده همین راه را اختیار كردند. قهرا این رفت و آمدها درآمد سرشارى براى نصوح تولید مى نمود، و او از محل این درآمدها بناهائى ساخت و چاهى احداث كرد و آبى جارى نمود و كشت و زراعتى بوجود آورد و جمعى را هم در آن منطقه سكونت داد، و بین آنها بساط عدالت را مقرر فرمود و برایشان حكومت مى كرد و جمعیتى كه در آن محل سكونت داشتند همگى به چشم بزرگى بر نصوح مى نگریستند.
رفته رفته آوازه و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه وقت كه پدر آن دختر بود، رسید. از شنیدن این خبر به شوق دیدنش افتاد لذا دستور داد تا وى را دعوت بدربار كنند. همینكه دعوت پادشاه به نصوح رسید اجابت نكرد و گفت مرا با دنیا و اهل دنیا كارى نیست . و از این رفتن به دربار عذر خواست مامورین وقتى سخن نصوح را به پادشاه زدند بسیار تعجب كرد واظهار داشت حال كه او براى آمدن عذر دارد پس چه خوب است ما نزد او رویم و قلعه نوبنیادش را مشاهده كنیم . لذا با خواصش بسوى اقامتگاه نصوح حركت كردند.
همینكه به آن محل رسیدند به قابض الارواح امر شد كه جان پادشاه را بگیر و به زندگانى وى خاتمه دهد، پادشاه بدرود حیات گفت .
این خبر به نصوح رسید دانست كه وى براى ملاقات او از شهر خارج شده لذا در تجهیزات و مراسم تشییع جنازه اش شركت كرد، و آنجا ماند تا به خاكش سپردند و از این رو كه پادشاه پسرى نداشت اركان دولت مصلحت را در این دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند پس چنان كردند و نصوح را به زور به پادشاهى منصوب كردند.
نصوح هم چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانید و بعد هم با همان دختر پادشاه كه قبلا گفتیم ازدواج كرد. چون شب زفاف رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت ، چند سال قبل از این به كار شبانى و چوپانى مشغول بودم و میشى از من گم شده بود و اكنون آن را در نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد كن .
نصوح گفت : همینطور است الا ن امر مى كنم به تو میش را تسلیم كنند. شخص تازه وارد بار دیگر گفت چون میش مرا نگهدارى كردى هرآنچه از شیرش را خورده اى بتو حلال باد ولى آن مقدار از منافعى كه به تو رسیده نیمى از آنِ تو باشد، باید نیم دیگرش را به من تسلیم دارى .
نصوح دستور داد تا آنچه از اموال منقول و غیر منقول كه در اختیار دارد نصفش را به وى بدهند و منشیان را دستور داد تا كشور را نیز بالمناصافه بینشان تقسیم كنند سپس از چوپان معذرت خواهى كرد تا بلكه زودتر برود. در آن موقع شبان گفت : اى نصوح فقط یك چیز دیگر مانده كه هنوز قسمت نشده ؟! نصوح پرسید كدام است ؟!
چوپان گفت همین دختریست كه به ازدواج خود در آوردى چون آن هم از منفعت میش من است .
نصوح گفت : چون قسمت كردن او، مساوى با خاتمه دادن به حیات وى است بیا و از این امر درگذر؟ شبان قبول نكرد باز گفت : نصف دارائى خودم را به تو مى دهم ، تا از این امر درگذرى ، این مرتبه هم قبول نكرد. نصوح اظهار داشت تمام دارائى خود را مى دهم تا از این امر صرف نظر كنى ، باز نپذیرفت . ناچار جلاّد را طلبید و گفت : دختر را به دو نیم كن . سپس جلاد شمشیر را كشید تا بر فرق دختر زند دختر از وحشت لرزید و جزع كرد و از هوش رفت .
در این هنگام شبان جلو جلاد را گرفت و خطاب به نصوح كرد و گفت بدان نه من شبان و نه آن میش است بلكه ما هر دو ملكى هستیم ، كه از براى امتحان تو فرستاده شده ایم ، سپس در آنموقع ، میش و چوپان هر دو از نظر غائب شدند. نصوح شكر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى كه زنده بود عبادت و سلطنت مى كرد و بعضى گفته اند آیه شریفه : تُوبُوا اِلَى اللّه تَوْبَةً نَصُوحا ( 45) اشاره به توبه چنین شخصى است .
از این داستان نتیجه مى گیریم ، اگر كسى توبه كند خداوند متعال امور دنیا و آخرت او را اصلاح خواهد كرد و دعایش را مستجاب مى كند و او را در بین مردم و ملائكه عزیز و سربلند مى نماید و بزرگترین پاداش را بعد از امتحان در دنیا و آخرت به او عنایت مى نماید.

اى خالق زمین و زمان حىّ لایزال
من بنده ذلیل و تو معبود ذوالجلال
ازدرد دل چه آرمت اى خانه دار دل
احوال خود چه گویمت اى خانه سازحال
ره یافتن بسوى تو فعلى بود یسیر
پى خواستن به كنه تو امرى بود محال
بى حضرت تو حدّ سخن نیست بنده را
جز صحبت از امید و حكایت ز انفعال
در حیرتم از اینكه چه گویم تو را جواب
یا رب اگر به عدل نمائى ز من سئوال
یاد عدالتت كندم پر ز اضطراب
فكر عنایتت كندم خالى از ملال
عفوت فزون تر است ز عصیان من اگر
عصیان من فزون بود از ماله المثال
یا رب هم از تو میطلبم بهر خود شفیع
بى اذن تو كه را به شفاعت بود محال
ترسم دو روز فانى دنیایم افكند
در آتشى كه هیچ نباشد در آن زوال
من آمدم براى تجارت در این جهان
سرمایه رفت از كف و من خالى از خیال
یا رب كرم ز هر صفتى بهتر است و من
جز بهترین صفت ندهم در تو احتمال
عاصى چه من نباشد و چون تو كریم نیست
در پیش عفو تو گنه من عظیم نیست

از کتاب : قصص التوابین
نوشته: علی میرخلف زاده



:: مرتبط با: لطف خدا , توبه آغوش رحمت خداوند , راهنمایان جاده نور , مفید برای زندگی , حکایتهای شیرین , با دوستان خدا , عشق الهی , حرف حساب , تفکر مثبت ,
نویسنده : بنده خدا 1
تاریخ : چهارشنبه 7 دی 1390
زمان : 20:13
داستانهای توبه شماره 1
نظرات |

بنام خدایی که رحمتش بزرگتر از گناهان ماست

از رحمت خدا گفتن و شنیدن همیشه شادی بخش و امیدوار کننده است و یکی از مواردی که میشه رحمت خدا رو خیلی زیبا حس کرد مبحث توبه است. رحمت خدا خیلی بیکران هست  که نمیشه وصفش کرد ولی دوست دارم به اذن و لطف الهی قطراتی  از دریای  رحمت خدا (چهل داستان از کتاب داستانهای توبه کنندگان تألیف علی میرخلف زاده) ، در این وبلاگ نوشته شه تا وسیله ای برای تقرب بندگان خدا به سوی خدا بشه.

التماس دعا
1. توبه جوان هرزه

در كتاب كیفر كردار جلد دوّم خواندم : رابعه عدویه مى گوید:
دوستى داشتم كه جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه كارش او را به طرف گناه كشاندند و او كم كم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.
بیشتر كارش به دنبال خانم رفتن و تور كردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهكارى شده بود كه همه از دستش ناراحت بودند.
یك روز كه به دیدن او به خانه اش رفتم ، یك وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.
از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه كارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده كه عتبة بن علام عوض شده ؟!
صبر كردم تا نمازش را تمام كرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن كسى نبودى كه همه اش در هوى و هوس و زن بازى و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى كردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!
عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت كار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این كار حریص بودم ، همانطور كه مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این كار اسراف زیادى داشتم .
یك روز كه از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد كه جز چشمهایش چیزى پیدا نبود و حجاب كاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه كرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم كه با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى كردم اعتنایى به من نمى كرد، نزدیكش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم كه اكثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى كنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى كن .
گفت : اى مرد من كه در حجاب و پرده كاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى كنى ؟
گفتم : من همان دو چشمهاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم كه مرا فریب داده .
گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده كنم .
سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى كه وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم كجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى كه خداوند مى فرماید:
تِلْكِ الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ .( 44)
این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص ‍ (داده و) مى دهیم كه در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیك و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.
بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اكنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این كار درگذر حذر كن از اینكه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا كن .
خیلى مرا نصیحت كرد دید فایده اى ندارد گفت : حال كه از این كار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
گفتم آرى .
دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده كردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طول در فكر بودم كه این جا كجاست اینها كى هستند و چرا تا حال طول كشید كه ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم كه گفت یك مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زد و گفت :
اِنّا لِلّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون وَلاحَوْلَ وَلاقوة اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ العَظیم .
من وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با كارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حركت بود.
پیرزن كه ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را كه عاشق بودى و دوست داشتى بگیر (لا بارك اللّه لك فیها) خدا برایت در آنها مبارك نكند ما را تو حیران كردى خدا ترا حیران كند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت كرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشك شده بود این چكارى بود كه آن دختر انجام داد.
پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم كه در خانه اعتكاف كرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى كرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده كردى خوب شد؟! این چشمهائى كه تو به آنها علاقه مند شده بودى . بگیر؟!
همینكه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى كه به هوش آمدم آن شب را به فكر فرو رفتم و بر گذشته هایم تاءسّف خوردم گفتم : واى به حال من یك عمر دارم گناه مى كنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این كار مرا ادب كرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و كردار و كارِ آن دختر عجیب در من اثر كرده بود و این سبب شد كه من از كار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم .
یارب به در تو روسیاه آمده ام
بردرگه تو به اشك و آه آمده ام
اذنم بده ، راهم بده اى خالق من
افكنده سر و غرق گناه آمده ام
عمرم به گناه و معصیت شد سپرى
با بار گنه حضور شاه آمده ام
گم كرده ره و منزل پرخوف و خطر
طى كرده بسوى شاهراه آمده ام
یارب تو كریمى و رحیمى و عطوف
با عذر و اشتباه آمده ام
غفار توئى ، صمد توئى ، بنده منم
محتاجم و با حال تباه آمده ام
با بیم و امید و حالت استغفار
با چشم تر و نامه سیاه آمده ام
یارب تو بده برات آزادى من
در مانده منم بهر پناه آمده ام
من معترفم به جرم و عصیان و گناه
در بارگهت چو پرّ كاه آمده ام
دریاى كرم توئى و من ذرّه خاك
با لطف تو اینگونه براه آمده ام
دست من افتاده نالان تو بگیر
چون یوسفم و زقعر چاه آمده ام
یارب به محمّد و علىّ و زهرا
پهلوى شكسته را گواه آمده ام
حق حسن و حسین و اولاد حسین
نومید مكن كه روسیاه آمده ام
بر نامه اعمال محبت نظرى
بر عمر گذشته عذر خواه آمده ام

از کتاب : قصص التوابین


:: مرتبط با: لطف خدا , توبه آغوش رحمت خداوند , حکایتهای شیرین , مفید برای زندگی , راهنمایان جاده نور , با دوستان خدا , عشق الهی ,
نویسنده : بنده خدا 1
تاریخ : سه شنبه 6 دی 1390
زمان : 20:00
زیباترین ها درباره خدا
نظرات |


http://www.dweb.ir/pic/tavashih3.jpg


- بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

- خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

- خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

- این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

- وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

- یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

- کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

- آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

- کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.

- خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

http://hosainisaeideh.persiangig.com/%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87.jpg


- ما خلیفه ی خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

- آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

- خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

- بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

- روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

- برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

- شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

- به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

- چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

- امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

-اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

- وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

- آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشه ی من و تو.

- خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

- خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گرساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.


منبع : سایت تبیان



:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 5 اردیبهشت 1390
زمان : 16:24
چه شیرین... اگر
نظرات |




چه شیرین است طعم زندگی ,

اگر به خود فرصت چشیدن دهیم,

و چه زیباست جهان اگر بینائی بیاموزیم.

چه مهربانند جهانیان ,

اگر دریچه دل پراز مهر را بگشائیم ,

چه خوش بویند این گل ها و گلبن ها

اگر ذکام خود را علاج کنیم,

و چه خوش آواست,

آواز طبیعت اگر گوش جان بگشائیم.

 

دکترجلیل محمودی


:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند , حرف حساب , تفکر مثبت ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 3 اردیبهشت 1390
زمان : 09:04
اگر اهلی اگر هار ...
نظرات |



http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS2sUTcyDYcMGTMi631NMIgqeife1FTpLt7VhlNbF91cdu1jqxzwA&t=1


به کعبه دل سپردم در طوافِ چشم ِ دلدارم
اگر دل غیر او بندم پریشان گوی ِ بیکارم
سرم بر مُهر ِ سجاده به قبله ساده افتاده
به خاکش بوسه ای از عشق ، اگر اهلی اگر هارم

نه اهلی بلکه هارم من ! ولی جز تو پناهم کیست ؟
ز بعد از هر گناه و شرم ، رفیق ِ درد و آهم کیست ؟
چه گویم ؟! از که گویم ؟! من که از من من شکست خوردم !
به بیراهه گذشت ایام ، بگو منجی ِ راهم کیست ؟

اگر هستم در این دنیا ، بدان از تو ، نشانم تو
اگر پیروزم و شاکر ، بخوانم تو ، زبانم تو
اگر غمگین و دل خستم ، بدان دل بر تو پا بستم
اگر در من گذر داری ، نهانم تو ، امانم تو

نوازش کن مرا معبود اگر گل یا اگر خارم
نشسته اشکِ شوق ِ چشم به زانو روی ِ رخسارم
سرم بر مُهر ِ سجاده به قبله ساده افتاده
طبیب ِ روح و جان ِ من ، من آن زخمی و بیمارم


زندگی دنیا مقدمه ی رُمانی بلندِ !

با تشکر از دوست عزیز " حامد " که این شعر زیبا را
برای وبلاگ ارسال کردند .


:: مرتبط با: توبه آغوش رحمت خداوند , اشعار با صفا ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 29 فروردین 1390
زمان : 10:03
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.