(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


نگاه به آینده
نظرات |

حافظه‌ی مردی به تدریج از کار می‌افتاد.
 پزشکی پس از معاینه‌ی دقیق، گفت که می‌تواند با عمل جراحی حافظه‌ی مرد را برگرداند اما این کار یک خطر بزرگ دارد و آن این که ممکن است مرد، بینایی هر دو چشم‌اش را از دست بدهد.

پزشک گفت: کدام‌یک را انتخاب می‌کنید؟
بینایی یا حافظه‌تان را؟

بیمار کمی فکر کرد و گفت: بینایی‌ای را ترجیح می‌دهم که ببینم به کجا خواهم رفت تا این که به خاطر بیاورم به کجا رفته‌ام...

همیشه به اینده نگاه کنید.



:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 7 بهمن 1397
زمان : 07:57
اعتماد به نفس
نظرات |


مدیر شرکتی روی نیمکتی در پارک نشسته بود و سرش را بین گرفته بود و به این فکر می‌کرد که آیا می‌تواند شرکتش را از ورشکستگی نجات دهد یا نه. بدهی شرکت خیلی زیاد شده بود و راهی برای بیرون آمدن از این وضعیت نداشت. طلبکارها دائماً پیگیر طلب خود بودند. فروشندگان مواد اولیه هم تقاضای پرداخت بر اساس قرارداهای بسته شده را داشتند.
ناگهان پیرمردی کنار او روی نیمکت نشست و گفت: «به نظر میاد خیلی ناراحتی.»
بعد از شنیدن حرف‌های مدیر، پیرمرد گفت: «من می‌تونم کمکت کنم.»
نام مدیر را پرسید و یک چک برای او نوشت و داد به دستش و گفت: «این پول رو بگیر. یک سال بعد همین موقع بیا اینجا و اون موقع می‌تونی پولی که بهت قرض دادم رو برگردونی.» بعد هم از آنجا دور شد.
مدیر شرکت در حال ورشکستگی، یک چک 500000 دلاری در دستش دید که امضاء جان دی. راکفلر داشت، یکی از ثروتمندترین مردان روی زمین.
با خود فکر کرد: «حالا می‌تونم تمام مشکلات مالی شرکت رو در عرض چند ثانیه برطرف کنم.»
اما تصمیم گرفت فعلاً چک را نقد نکند و آن را در جای امنی نگه دارد. همین که می‌دانست این چک را دارد، اشتیاق و توان تازه‌ای برای نجات شرکت پیدا کرد. توانست از طلبکاران برای پرداخت‌های عقب‌افتاده فرصت بگیرد. چند قرارداد جدید بست و چند سفارش فروش بزرگ دریافت کرد. در عرض چند ماه توانست تمام بدهی‌ها را تسویه کند و شرکت به سودآوری دوباره رسید.

دقیقاً یک سال بعد از اتفاقی که در پارک برایش پیش آمده بود، با چک نقد نشده به پارک رفت و روی همان نیمکت نشست. راکفلر آمد اما قبل از اینکه بخواهد چک را به او بازگرداند و داستان موفقیتش را برای او تعریف کند، پرستاری آمد و راکفلر را گرفت و فریاد زد: «گرفتمش!» بعد به مدیر نگاه کرد و گفت: «امیدوارم شما را اذیت نکرده باشد. این پیرمرد همیشه از آسایشگاه فرار می‌کند و به مردم می‌گوید که راکفلر است.»

مدیر تازه فهمید این پول نبود که شرایط او را تغییر داد بلکه اعتماد به نفس به وجود آمده در او بود که قدرت لازم برای نجات شرکت را به او داده بود 


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 29 دی 1397
زمان : 07:00
حکایت انسان و دنیا
نظرات |

قطره عسلی بر زمین افتاد،مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود،پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...باز عزم رفتن کرد،اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد،پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچهبیشتر و بیشتر لذت ببرد...
مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد...
اما(افسوس)که نتوانست از آن خارج شود،پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد...
بنجامین فرانکلین میگوید:
دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد،
و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک میشود...
این هست حکایت انسان و دنیا...


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 28 مهر 1397
زمان : 08:24
لبخند
نظرات |


اگر همه ی ما این سختی را به خود بدهیم 
كه گاهی به غریبه ها لبخند بزنیم، 
جهان می تواند روزهای خود را بر پایه ی زد و خوردهای كمتری آغاز كند.

#ریچارد_تمپلر


:: مرتبط با: مفید برای زندگی , حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 19 شهریور 1397
زمان : 09:03
5 قانون برای شادی
نظرات |


پنج قانون برای شادتر زندگی کردن :
۱ – خودتو دوست داشته باش
۲ – کار خوب انجام بده
۳ – همیشه ببخش
۴ – به کسی آسیب نزن
۵ – مثبت باش . . .

.


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 27 تیر 1397
زمان : 07:04
هدف
نظرات |

کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود، به چشم می خورد.
جنگجوی اولی تیری از ترکش بیرون می کشد، آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را که می بیند شرح دهد. جنگجو می گوید: « آسمان را می بینم ، ابرها را ، درختان را ، شاخه های درختان را و هدف را»
کمانگیر پیر می گوید: « کمانت را بگذار زمین ، تو آماده نیستی»
جنگجوی دومی پا به پیش می گذارد و آماده ی تیراندازی می شود. کمانگیر پیر می گوید: « هرآنچه را می بینی شرح بده.» جنگجو می گوید :«فقط هدف را می بینم .»
پیرمرد فرمان می دهد : « پس تیرت را بینداز.» تیر صفیرکشان بر نشان می نشیند.
 پیرمرد می گوید:« عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید، نشانه گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز درخواد آمد.»
تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن همچون تیراندازی بسیار زیاد است.

از کتاب : مشکلات را شکلات کنید


:: مرتبط با: مفید برای زندگی , حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 10 تیر 1397
زمان : 08:53
امیدی هست
نظرات |


امید هرگز نباید خاموش شود چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.
او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»
چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »
چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.




:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 22 خرداد 1397
زمان : 09:03
امروز را
نظرات |

امروز را گلی زیبا باش
بیاندیش
بکوش
مهربان باش
عشق بورز
امروز دستی بگیر
و با مهربانی بوی خدا را منتشر کن ...


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397
زمان : 08:49
خیر خواهی
نظرات |

برای این‌ که خیر وارد زندگی‌تان شود
باید خود را روی فرکانس خیر تنظیم کنید
برای این که این تنظیم هرگز بهم نخورد 
افکار خیر در سر بپرورانید
کلمات خیر به زبان آورید
و عمل خیر انجام دهید .



:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 16 اردیبهشت 1397
زمان : 08:02
هرگز نا امید نشیــــــــــد…
نظرات |

یک امتحان ساده براى ارزیابى خودتون…
جاى ساعت دیوارى خونتون را عوض کنین 
میبینید که تا ماه ها هنوز روى دیوار
ناخودآگاه دنبالش میگردین!!!

ذهن شما براى
قبول و پردازش
تغییر یک ساعت ساده و بى احساس
نیاز به چند ماه زمان داره
پس انتظار نداشته باشید
تغییرات بزرگتر را در زمان کوتاه
و بدون مشکل قبول کند…

هرگز
هرگز
هرگز
نا امید نشیــــــــــد…


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 23 فروردین 1397
زمان : 08:11
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.