(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


10 قانون کلی برای زندگی:
نظرات |



قانون یکم:
به شما جسمی داده شده. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید.
 باید بدانیدکه در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.

قانون دوم: 
در مدرسه ای غیر رسمی وتمام وقت نام نویسی کرده اید که زندگی نام دارد.

قانون سوم:
اشتباه وجود ندارد، تنها درس است.

قانون چهارم: 
درس آنقدر تکرار می شود تا آموخته شود.

قانون پنجم: 

آموختن پایان ندارد.

قانون ششم:
قضاوت نکنید، 
غیبت نکنید،
ادعا نکنید،
سرزنش نکنید،
تحقیرو مسخره نکنید و گرنه سرتان می آید.

قانون هفتم:
دیگران فقط آینه شما هستن.

قانون هشتم:
انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار ومنابع مورد نیاز رادر اختیاردارید.

قانون نهم:
جواب هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید،گوش بدهید و اعتماد کنید.

قانون دهم:
خیر خواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.
به هیچ دسته كلیدی اعتماد نكنید بلكه كلید سازی را فرا بگیرید.

" آنتونی رابینز "


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 31 تیر 1396
زمان : 12:01
معجون آرامش
نظرات |


روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون روزی چند بر این حال بود، کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.

بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!

گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:… 

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید.

گفت: آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است، عزوجل، دوم آنچه مقدر است بودنی است، سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.

چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم، 

پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد. 

ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.



:: مرتبط با: حکایتهای شیرین , مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 17 تیر 1396
زمان : 08:07
لایق بهترینید.
نظرات |

اگر عاشقید
ولی حالتان بد است
مطمئن باشید
دچار آدم اشتباهی شدید
این سهم شما از عشق نیست
عاشقی یعنی حال خوش
دو بالی که عشق به شما می دهد
می توانید تا آسمان نهم
تا خود خدا اوج بگیرید
پس از همین راهی که آمدید
دوباره برگردید به اول مسیر
سختی را به جان بخرید
تا در ادامه زندگی آسوده باشید
جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است
خودتان از تجربه عشق واقعی محروم نکنید
شما لایق بهترینید.

"سیما امیرخانی"

:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 3 تیر 1396
زمان : 08:19
آرامش
نظرات |



آیا حقیقت دارد که پیش از بدنیا آمدن ما دنیا را اداره می کرد؟

آیا درست است که خداوند پس از آنکه ما دنیا را ترک کردیم آنرا همچنان اداره می کند؟

پس چطور است به خدا اجازه بدهید وقتی شما در این دنیا هستید او آنرا اداره کند. 

اندوه ناشی از آنچه بر سر ما می آید نیست بلکه از آنچه در درون ما روی میدهد بوجود می آید 

عشق تلسکوپ است و نفرت میکروسکوپ

وقت ما برای تامین تسهیلاتی در زندگی هدر می شود که شاید هیچگاه بدانها نیازی نداشته باشیم، زندگی ما تهی از شور زندگی است! 

در این دنیای گذرا،دنیایی که چیزها می آیند و می روند ، و هیچ چیز باقی نمی ماند...

آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد؟ 

آیا کسی به شما بدی کرده است؟

او را ببخشید،حتی پیش از آنکه از شما طلب بخشایش کند.

آنگاه ذهن شما در آرامش خواهد بود و جهان اطراف به شما لبخند خواهد زد.

# جی پی واسوانی



:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1396
زمان : 08:21
اعمال ما به ما باز میگردد
نظرات |

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد.

مادر او هر روز  به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد  و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندشنان زهر آلود را می خورد .


به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:


هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گر
دد
.

 



:: مرتبط با: مفید برای زندگی , حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 3 اسفند 1395
زمان : 08:05
راز موفقیت
نظرات |

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟

 سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.

سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.

جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.

‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. 

سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌

سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 16 آذر 1395
زمان : 08:02
امروز
نظرات |

امروز هرگاه خواستید کلمه ای ناخوشایند به زبان آورید،
به کسانی فکر کنید که قادر به تکلّم نیستند.

قبل از اینکه بخواهید از مزّه ی غذای تان شکایت کنید،
به کسی فکر کنید که اصلاً چیزی برای خوردن ندارد.

قبل از اینکه از همسرتان شکایت کنید،
به کسی فکر کنید که برای داشتن یک همدم،
به درگاه خدا زاری می کند.

امروز پیش از آنکه از زندگی تان شکایت کنید،
به کسی فکر کنید که خیلی زود هنگام، به بهشت رفته است.

قبل از آنکه از فرزندان تان شکایت کنید،
به کسی فکر کنید که آرزوی بچّه دار شدن دارد،

قبل از آنکه شکایت کنید که چرا کسی،
خانه تان را تمیز نکرده یا جارو نزده،
به آدم هایی فکر کنید که مجبورند شب را در خیابان بخوابند.
پیش از نالیدن از مسافتی که مجبورید رانندگی کنید،
به کسی فکر کنید که مجبور است همان مسیر را پیاده طی کند.

و پیش از آنکه از شغل تان خسته شوید،
و از آن شکایت کنید،
به افراد بیکار و ناتوان،
و کسانی که در آرزوی داشتن شغل شما هستند،
فکر کنید.

زندگی،یک نعمت است.
از آن لذّت ببرید.
آنرا جشن بگیرید، و ادامه اش دهید.

:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1395
زمان : 07:52
دست نایافتنی کوچک
نظرات |


در دهکده ای که نزدیک مدرسه شیوانا قرار داشت زن و مرد فقیری زندگی می کردند که یک پسر کوچک داشتند
بخاطر بیماری و عدم توانایی برای درمان زن و مرد در فاصله یک ماه از دنیا رفتند
تنها میراثی که برای پسر کوچک ماند یک جفت گوسفند نر و ماده بود
پسر کوچک راهی برای سیر کردن شکم خود بلد نبود بهمین دلیل گوسفندها را برداشت و به نزد شیوانا آمد
شیوانا برا پسر یک اتاق اماده کرد و جایی را نیز در حیاط مدرسه به گوسفندانش اختصاص داد
اهالی دهکده شیوانا پسر کوچک را تمسخر می کردند اما شیوانا با پسربچه بسیار مودب و با احترام خاصی برخورد می کرد
حتی شیوانا پسرک را با نام ( دست نایافتی کوچک ) صدا می کرد
اما شاگردان شیوانا این لقب را بی معنا و پوچ می پنداشتند
آنها بارها شده بود که لقب پسرک را به تمسخر می گرفتند و او را اذیت می کردند
سال ها از پس هم گذشتند و دیگر پسرک بزرگ شده بود و برای ادامه تحصیل به پایتخت سفر کرد
چند سال بعد از رفتن پسرک به پایتخت روزی برای شیوانا خبر اورند که معروفترین صنعتگر امپراطور سراغ تو را می گیرد
یک گروه خیلی بزرگ از محافظان مخصوص دربار امپراطور نیز صنعتگر مشهور و معروف را همراهی می کردند
صنعتگر زمانی که به مدرسه رسید و شیوانا را دید بلافاصله با فروتنی خاصی مقابل او روی زمین نشست و به او تعظیم کرد.

شیوانا با تبسم همیشگی اش دستانش را روی شانه های صنعتگر گذاشت و خطاب به شاگردانش گفت :
این جوان قبلا نامش دست نایافتنی کوچک بود

اما از امروز به بعد او را دست نایافتنی بزرگ می نامیم !

او با تلاش و پشتکار خود نشان داد که دست نایافتنی شدن حتی اگر تدریجی هم باشد امکان پذیر است …


:: مرتبط با: حکایتهای شیرین , مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395
زمان : 07:01
سخن امامان
نظرات |

امام جواد علیه السلام : 

اعتماد به خدا بهای هر چیز گران بها است و نردبانی به سوی هر بلندایی 



:: مرتبط با: با امامان معصوم (ع) , مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 14
تاریخ : یکشنبه 16 آبان 1395
زمان : 16:01
الا بذکر الله تطمئن القلوب
نظرات |

 حاج اقا مجتهدی تهرانی :

سنگی که از بالا حرکت می کنه و رها میشه اونقدر میچرخه و حرکت می کنه تا به اصل خودش برسه

و وقتی هم روی زمین قرار گرفت باعث سکون میشه

نفس هم همینطوره

هر چیزی که خلاف فطرت و طبع نفس باشه باعث اضطراب میشه

وقتی به اصل خودش رسید مطمئن میشه

الا بذکر الله تطمئن القلوب

نفس ما اگه بی تابی داره سرگردونه به خاطر اینکه اضطراب داره

چون در حرکتیه که خلاف طبعه 

برای همینه که یاد خدا بهش ارامش میده

اما اونقدر دو ر برمونو شلوغ کردیم که دنبال یه ارامش کذایی هستیم

خونه ... ماشین ... دنیا..اما خدا کنه که دیر نفهمیم


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 12 آبان 1395
زمان : 08:02
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.