(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


صبوری ...
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 8 مرداد 1398
زمان : 08:56
امروز
نظرات |

هرکس هرجای جهان خوبی کند ،
نبض زمین بهتر می زند،
خون در رگهای خاک بیشتر میدود 
و چیزی به زندگی اضافه می شود.
و هرکس هرجای جهان بدی کند،
تکه ای از جان جهان کنده میشود،
گوشه ای از تن زمین زخمی میشود.
و چیزی از زندگی کم میشود.
هر روز از خودت بپرس
امروز بر زندگی افزودم یا از آن کاستم ؟
نپرس امروز خوب بود یا بد؟
بپرس امروز خوب بودم یا بد؟
زیرا زندگی ،
پاسخ هر روزه همین پرسش است.



:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1398
زمان : 08:22
طعم حقیقی *خوشبختی*
نظرات |



مجری یک برنامه تلوزیونی که مهمان او یک فرد ثروتمندی بود، این سوال را از او پرسید؛ بیشترین چیزی که شما را خوشبخت کرد چه بود؟

فرد ثروتمند چنین پاسخ داد:
چهار مرحله را طی کردم تا طعم حقیقی *خوشبختی* را چشیدم.

در *«مرحله ی اول»* گمان میکردم خوشبختی در جمع آوری ثروت و کالا است، اما این چنین نبود.

در *«مرحله ی دوم»* چنین به گمانم میرسید که خوشبختی در جمع آوری چیزهای کم یاب و ارزشمند می باشد، ولی تاثیرش موقت بود.

در *«مرحله ی سوم»* با خود فکر کردم که خوشبختی در به دست آوردن پروژه های بزرگ مانند خرید یک مکان تفریحی و غیره می‌باشد، اما باز هم آنطور که فکر میکردم نبود.

در *«مرحله چهارم»* اما یکی از دوستانم پیشنهادی به من داد، پیشنهاد این بود که برای جمعی از *کودکان معلول* صندلی های مخصوص خریده شود، و من هم بی درنگ این پیشنهاد را قبول کردم.
اما دوستم اصرار کرد با او به جمع کودکان رفته و این هدیه را خود تقدیم آنان کنم. وقتی به جمعشان رفتم و هدیه ها را به آنان تحویل دادم، خوشحالی که در صورت آن ها نهفته بود واقعا دیدن داشت! کودکان نشسته بر صندلی خود به شادی و بازی پرداخته و خنده بر لب هایشان نقش بسته بود.

اما آن چیزی که *طعم حقیقی خوشبختی* را با آن حس کردم چیز دیگری بود!

هنگامی که قصد رفتن داشتم، یکی از آن کودکان آمد و پایم را گرفت! سعی کردم پای خود را با مهربانی از دستانش جدا کنم اما او درحالی که با چشمانش به شدت به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد!

خود را خَم کردم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟

این جوابش همان چیزی بود که *معنای حقیقی خوشبختی* را با آن فهمیدم...

او گفت: میخواهم چهره ات را دقیق به یاد داشته باشم تا در لحظه ی *ملاقات در بهشت*، شما را بشناسم. 
در آن هنگام جلوی *پروردگار جهانیان* دوباره از شما تشکر کنم!




:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1398
زمان : 08:34
آرزوی خیر برای همدیگه
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398
زمان : 08:19
...
نظرات |

خنداندن افراد
موجب فراموشی
مشکلاتشان می شود
چه انسان نیکوکاری ست
آن کس که ،
فراموشی را به دیگران 
هدیه می‌ دهد...
هوای همدیگر و داشته باشیم...



:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 29 تیر 1398
زمان : 08:19
حرف حساب
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 15 تیر 1398
زمان : 08:21
خوشحالی
نظرات |

خیال كن امروز آخرین روز دنیاست
و دیگر هیچوقت قرار نیست بیایى ،
خودت را در همین لحظه تصور كن
و هر كارى كه مدت هاست آرزویش را دارى 
براى امروزت انجام بده ،
بخند ، شاد باش
و باور داشته باش كه خوشحالى وابسته 
به هیچ چیز نیست 
این خودمان هستیم كه "خوشحالى" را 
محدود می کنیم .


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 12 تیر 1398
زمان : 10:20
داستان کوتاه طمع
نظرات |

روزى حضرت عیسى (ع) در سفرى، همراهى پیدا كرد. آن دو پس از مدتى راه رفتن گرسنه شدند. به دهكده‏اى رسیدند و حضرت به آن مرد همراه خود فرمود باید نانى‏
تهیه كنیم. آن مرد پذیرفت كه تهیه نان با او باشد. حضرت مشغول به نماز بود كه آن مرد سه قرص نان آورد و مقدارى صبر كرد تا نماز حضرت به پایان رسد. چون مقدارى طول كشید، یكى از نانها را خورد. بعد حضرت پرسید قرص دیگر نان چه شد؟ او گفت: همین دو تا بود. پس از آن مقدارى راه رفتند تا به چند آهو برخوردند، حضرت یكى از آنها را به نزد خود فراخواند و بعد ذبح كرد و با یكدیگر خوردند. بعد از خوردن، حضرت به آن آهو فرمود: «قم باذن الله». یعنى به اذن خدا حركت كن. آهو حركت كرد. آن مرد از آنجا كه حضرت را نمى‏شناخت بسیار تعجب كرد و «سبحان الله» گفت. حضرت فرمود تو را قسم مى‏دهم به حق آن كسى كه این نشانه قدرت را براى تو آشكار نمود، بگو نان سوم چه شد؟ جواب داد دو تا نان بیشتر نبود. دو مرتبه به راه افتادند. نزدیك دهكده دیگرى سیدند كه در آنجا سه خشت طلا افتاده بود. همراه حضرت گفت اینجا ثروت و مال فراوان است.
حضرت فرمود آرى. یك خشت طلا از تو، یكى از من و سومى هم مال كسى است كه نان را برداشته. مرد حریص كه به دروغ مى‏گفت نخورده‏ام، چون دید كه مسئله مال به میان آمده است، اقرار كرد. آنگاه حضرت هر سه را به او واگذار كرد و از او جدا شد و رفت. آن مرد كنار خشتها نشسته بود و در حال فكر كردن بود كه چگونه آنها را با خود ببرد، سه نفر از آنجا عبور نمودند و این مرد را با طلاها دیدند. اینها كه نتوانستند از آن همه ثروت چشم‏پوشى كنند، لذا همسفر و همراه حضرت عیسى (ع) را كشته و طلاها را برداشتند. چون گرسنه شدند، قرار بر این گذاشتند كه یكى از آن سه نفر نان تهیه كند تا بخورند. شخصى كه براى تهیه نان رفته بود، با خود گفت من نانها را مسموم مى‏كنم تا آن دو پس از خوردن بمیرند و خود، همه را بردارم. آن دو نفر هم قبل از آوردن نان با خود عهد بستند كه رفیق خود را پس از بازگشت بكشند تا چیزى سهم او نباشد. لذا هنگامى كه نان را آورد، او را كشتند و با خیالى راحت به خوردن نان مشغول شدند. طولى نكشید كه همه آنها مردند. حضرت عیسى (ع) پس از مراجعت، چهار كشته را به خاطر دروغگویى و رسیدن به مال دنیا مشاهده كرد و فرمود:
«هكذا تفعل الدنیا باهلها.» یعنى این است فتار دنیا نسبت به اهل آن.


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398
زمان : 09:22
انس با قرآن
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 5 خرداد 1398
زمان : 09:49
عشق
نظرات |

پزشکی یکبار گفت بهترین دارو برای انسان ها عشقه . 
یکنفر پرسید اگه جواب نده چی؟!
پزشک خندید و گفت؛ 
دُزش رو بالاتر ببر



:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398
زمان : 07:54
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.