(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


چنان زندگی کن ...
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 27 دی 1396
زمان : 08:25
آیه های دلنشین
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 26 دی 1396
زمان : 08:13
روزی حلال
نظرات |

مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد. 
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت: 
میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم
و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم. 
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است.
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت. 
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد.
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند. 
لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد. 
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟ 
چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.
اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد .
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد .
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند.
و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.
آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند . 
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد.
چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود. 
تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.
در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد. 
این معنی روزی حلال است .

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین , مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396
زمان : 07:44
لحظه ها
نظرات |

لحظه ها
تنها پرندگان مهاجری هستند
ک هرگز
ب آشیانه باز نخواهند گشت . . .
دریابیم لحظه لحظه زندگی را


:: مرتبط با: حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 24 دی 1396
زمان : 08:17
خدا با ما هست
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 23 دی 1396
زمان : 08:13
صبح
نظرات |

صبح ....
یعنی عطر خدا
در کوچه پس کوچه های
مهربانی...
یعنی وجود زمینی ام را
آسمانی کردن...
یعنی با یک بسم الله...
یک لبخند
روز از نو....
روزی از نو....


نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1396
زمان : 07:10
تغییر مثبت
نظرات |

ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند .

یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید .

روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است .

رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .

خود را تغییر دهیم نه جهان را ..



:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396
زمان : 08:11
یا رب
نظرات |

یارب دل مارا
تو به رحمت جان ده...

درد همه را
به صابری درمان ده....

این بنده نداند
که چه می باید خواست...

داننده تویی 
هر آنچه خواهی آن ده...



:: مرتبط با: لطف خدا ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 18 دی 1396
زمان : 09:00
موفق ترینها
نظرات |

موفق ترین انسانها
آنهایی نیستند که به ثروت یا قدرت رسیده اند
بلکه کسانی اند که 
هیچگاه دیگران را نرنجانده اند، 
دل کسی را نشکسته اند 
و باعث غم و اندوه هیچکس نشده اند ...


نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 17 دی 1396
زمان : 07:37
ممنون برای همه چیز
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 16 دی 1396
زمان : 08:40
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.