(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


...
نظرات | ادامه مطلب

لبت خندان، دلت آرام

سبویت پر ز می، دستت به دست جام

مکانت در بر یار و به کامت باشد این ایام

همه خوبی، همه پاکی، همه سعد و همه زیبایی فرجام

گزند از جان تو دور و سلامم بر تو صبح و شام



:: مرتبط با: درد و دل , از زلال دل , تفکر مثبت , عشق الهی ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : پنجشنبه 18 فروردین 1390
زمان : 12:34
باز این چه شورش است ...
نظرات | ادامه مطلب

دوازده بند مرثیه ی حضرت اباعبدالله به قلم محتشم:

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است



:: مرتبط با: مرد مردان حسین(ع) , با امامان معصوم (ع) , اشعار با صفا ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1389
زمان : 23:42
دعا
نظرات |

با سلام
چند وقتی بود تو فكرش بودم، نهایتا قسمت شد و عملی كردم به لطف خودش
فایل زیر حاوی سه تا دعا (كمیل، معراج و زیارت عاشورا) به صورت اسكن شده و فایل عكس هستش كه برای استفاده در موبایل مناسبه. ان شاء الله دانلود كنید و خوشتون بیاد. هزینه ش هم یه صلوات (یا اگه تونستید یك فاتحه) نثار تمام رفتگانتون و به علاوه هدیه به روح بلند حضرت سیّد الشّهدا.
التماس دعا
فایل زیپ حاوی دعا


پا نوشت:
اگر كیفیّت عكس ها پایین بود معذرت می خوام.


:: مرتبط با: راهنمایان جاده نور , مفید برای زندگی , عرفان و زندگی , دعا و مناجات , عشق الهی ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : یکشنبه 14 آذر 1389
زمان : 16:29
روش کمک به سیل زدگان از طریق ایرانسل
نظرات |

با سلام به همه ی دوستانی که دلشون واسه هم نوعشون می تپه و دوست ندارن کسی آزرده و گرفتار بشه.
هر کسی که به هر دلیلی نتونسته به سیل زده های مسلمان پاکستانی کمک کنه، با روشی که ایرانسل و جمعیّت هلال احمر برای ما فراهم کردن می تونه این کار خدا دوستانه رو انجام بده. فقط کافیه که به شماره های زیر یک پیامک خالی بفرستید:

81151 برای پانصد تومان
81152 برای هزار تومان
81153 برای دو هزار تومان
81154 برای پنج هزار تومان

با فرستادن اس ام اس به این شماره ها، همون مبلغی که انتخاب کنید از شارژتون کم می شه و به سیل زده ها و از طریق هلال احمر واریز می شه.

قطره قطره جمع گردد ...

یا علی


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : پنجشنبه 25 شهریور 1389
زمان : 16:35
همه با هم در برابر غرور!
نظرات |

به نام خدا

امروز مطلبی رو در برنامه ی به سمت خدا در شبکه سه شنیدم که خالی از لطف ندیدم که اون رو با شما عزیزان در میان نذارم. امیدوارم مفید باشه ان شاء الله:

شده وقتی که کار خوبی انجام می دهیم، غروری به ما دست می دهد که گویی بهترین فرد روی زمین ماییم! غافل از اینکه این خود حربه ای از سوی دشمن است که ما را از توجه و اخلاص باز دارد. امّا این نکات می تواند انشاء الله از این حالت بکاهد و آن را از بین ببرد. وقتی غروری از کار خیری به ما دست داد، به چهار نکته توجّه کنیم:

- وقتی ما کار خیری انجام می دهیم، لطف خدا شامل حال ما شده که این کار را توانسته ایم انجام دهیم.

- این کار در مقابل نعمات بیشمار خداوند به ما، چندان ارزشی ندارد.

- این کار در مقابل گناهانمان چقدر بینمود است!

- این کار، با در نظر گرفتن راه پیش رو به سمت خدا، توشه ی کافی نیست!

قابل ذکره که این نکات از روایات متبرکه استخراج شده اند. انشاءالله که همه ی ما توجّه کنیم به این نکات.

التماس دعا
یا علی

و لله الحمد


نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : سه شنبه 8 تیر 1389
زمان : 22:56
یا نور القلوب
نظرات |

دوست عزیزی که خدا توفیق داده که متوجه اشتباهت شدی و در توبه رو به روت باز کرده، فقط و فقط این رو بهت میگم:
به هیچ وجه از لطف خدا نا امید نباش. هر قدر گناه ما بزرگ باشه، اگه پشیمون بشیم و توبه کنیم و از خودش کمک بخوایم، لطفش اونقدر زیاده که تمام گناهامون رو می بخشه ان شاء الله.

دوست عزیز برای من هم دعا کن!

خدایا ما هیچ چی نیستیم بدون لطف تو. پس ما رو ببخش و کمکمون کن که بتونیم اونی باشیم که تو میخوای، فقط!

از همه ی بنده های خوب خدا می خوام که در حقّ همه ی بنده های خوب خدا (و در خق بنده های بدی مثل من هم) دعا کنند.


:: مرتبط با: درد و دل ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : دوشنبه 24 خرداد 1389
زمان : 00:27
سخنان جالب از گابریل گارسیا مارکز
نظرات |

به نام حضرت دوست

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم


در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن


در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

منبع


:: مرتبط با: سخنان مشاهیر جهان , سخنان مشاهیر ادب , مفید برای زندگی , حرف حساب , تفکر مثبت , عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : سه شنبه 11 خرداد 1389
زمان : 18:41
هوالمحبوب
نظرات |

تـا کـــه اسیـــر و عـاشق آن صنم چو جان شدم

دیـــو نـــیــم پــری نیم از همه چون نـهان شـدم

بــرف بـــدم گـــداخــتــم تـــا کـه مرا زمین بخورد

تا همه دود دل شـدم تا سوی آســمــان شــدم

نــیـــســـتـــم از روان‌هـــا بـر حـــذرم ز جـــان‌ها

جان نکند حذر ز جان چیست حذر چـو جـان شدم

آنکــه کــسی گــمــان نــبرد رفــت گمان من بدو

تا که چنین بـه عـاقـبـت بـر سـر آن گـمـان شـدم

از سـر بــیـخـودی دلــم داد گــواهــیی بـه دست

ایــن دل مــن ز دسـت شـد و آنچ بگفت آن شدم

این همه ناله‌های من نیست ز من همه از اوست

کــز مــدد مــی لـبـش بـی‌دل و بـی‌زبــان شــدم

گـفت چرا نهــان کنــی عــشق مرا چو عــاشقی

مــن ز برای این سخن شــــهره عــاشـقان شدم

جان و جـهان ز عـشـق تــو رفت ز دسـت کـار مـن

من به جهان چه می کنم چونکه از این جهان شدم


"مولانا جلال الدّین محمّد"

منبع



:: مرتبط با: با دوستان خدا , اشعار با صفا , عشق الهی , از زلال دل , درد و دل ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : جمعه 7 خرداد 1389
زمان : 15:11
لحظه ای با مولانا
نظرات |

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
لاغر صفتان زشت خو را نکشند
گر عاشق صادقی ز کشتن مگریز
مردار بود هر آنکه او را نکشند


------------------------------------------------
پاورقی: پیشنهاد می کنم اوپرای مولوی رو که بهزاد عبدی آهنگسازش هست و همایون شجریان، سیّد محمّد معتمدی، سجّاد پورقنّاد و حسین علیشاپور از خوانندگانش هستن رو گوش بدید.


:: مرتبط با: اشعار با صفا , عشق الهی , حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : پنجشنبه 30 اردیبهشت 1389
زمان : 17:51
هو الّطیف
نظرات |

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال که نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.
یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم. پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد.
آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم.
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ...، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد. همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش کرده بودم.
وقتی تصویرم را در آینه دیدم، یکهو داد زدم : من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- ولی چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است.
آنوقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری؟
و او در جوابم می گوید : بله.
و وقتی از او می پرسم که چرا دوستم داری؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ...


مطلب ارسالی بنده ی خوب خدا


:: مرتبط با: مطالب ارسالی خوانندگان , حکایتهای شیرین , عشق الهی , از زلال دل , لطف خدا ,
نویسنده : بنده خدا 5
تاریخ : جمعه 7 اسفند 1388
زمان : 21:02
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.