(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


آیه های دلنشین
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 30 مهر 1395
زمان : 07:03
مهارتهای زندگی
نظرات |

آخرین جملات استیو جابز بنیان گذار شرکت اپل در خصوص مهارتهای زندگی :

من در دنیای کسب و کار، به قله ی موفقیت رسیدم. به چشم دیگران، زندگی من مظهر موفقیت است. اما جدای از کار، انسان چندان شادمانی نیستم. 
به هر حال، ثروت یک حقیقت زندگی است که من به آن عادت کرده ام.در این لحظه و در حالی که روی بستر بیماری قرار دارم و کل زندگی ام را به یاد می آورم، در می یابم که تمام شهرت و ثروتی که اینقدر به آنها افتخار می کردم رنگ باخته اند و در مواجهه با مرگ قریب الوقوع من، معنای خود را از دست داده اند.

در تاریکی، به چراغ های سبز رنگ دستگاه های کمک حیاتی بالای سرم نگاه می کنم و به سر و صداهای ماشینی آنها گوش می دهم و می توانم نفس خدای مرگ را، که هر لحظه نزدیک تر می شود، حس کنم.
حال می دانم، وقتی به اندازه ای ثروت اندوختیم که تا آخر عمرمان را کفاف بدهد، باید به مسائل دیگری بپردازیم که ربطی به ثروت ندارند. این مسئله باید چیز مهم تری باشد: شاید روابطمان، شاید هنر، شاید رؤیایی که در سال های جوانی در سر داشته ایم. 

مدام در پی ثروت بودن تنها نتیجه اش این است که فرد تبدیل به موجودی رنجور می شود؛ درست مثل من.

خداوند حس هایی در وجود هر یک از ما قرار داده است تا بتوانیم عشق را در قلب هر کسی احساس کنیم، نه توهماتی که ثروت برایمان به ارمغان می آورد.
من نمی توانم ثروتی که در زندگی ام کسب کرده ام را با خودم ببرم. تمام آنچه می توانم با خود ببرم خاطراتی هستند که به واسطه ی عشق ثبت شده اند.
این آن ثروت حقیقی است که شما را همراهی خواهد کرد، با شما خواهد ماند و به شما توان و روشنایی لازم برای ادامه ی مسیر را خواهد بخشید.
عشق می تواند هزاران مایل مسافت را دربنوردد. زندگی محدودیتی ندارد. 
هر جا که می خواهید بروید.
 به هر قله ای که می خواهید صعود کنید. تمام اینها در قلب و در دستان خود شماست.
گران قیمت ترین تختخواب جهان کدام است؟ بستر بیماری …
شما می توانید کسی را استخدام کنید که به جای شما اتومبیلتان را براند، یا برای شما پول در بیاورد. اما نمی توانید کسی را استخدام کنید تا رنج بیماری را به جای شما تحمل کند.
مادیات را می توان به دست آورد. اما یک چیز هست که اگر از دست برود دیگر نمی توان آن را بدست آورد و آن زندگی است.
آدم وقتی وارد اتاق عمل می شود، پی می برد که هنوز یک کتاب باقی مانده که آن را نخوانده است، و آن کتاب زندگی سالم است.
ما در این لحظه در هر مرحله ای از زندگی خود هم که باشیم، با گذر زمان، بالاخره روزی خواهد رسید که پرده ی نمایش زندگی مان پایین کشیده خواهد شد.

برای خانواده ی خود، همسر خود و دوستان خود عشق بیندوزید.
 با خودتان خوب رفتار کنید. 
دیگران را گرامی بدارید. 


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 29 مهر 1395
زمان : 07:29
وقتی چاره ای جز تماشا نداری، لذت ببر !
نظرات |


ادیسون در سنین پیری پس از كشف چراغ برق ، یكی از ثروتمندان امریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد. این آزمایشگاه بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آزمایشگاه می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی یربنمی آید و تمام تلاش ماموران فقط جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است . آن ها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند، به همین دلیل از بیدار كردن پیرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت :"پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش حاصل سوختن گوگرد در كنار فسفر است .! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیه پسرم؟"
پسر حیران و گیج جواب داد: " پدر تمام زندگی ات در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟
چه طور می توانی؟من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟"

پدر گفت:"پسرم از دست من و تو كه كاری برنمی آید. ماموران هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ای ست كه دیگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و بازسازی آن فردا فكر می كنیم. الان موقع این كار نیست به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!"

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان كرد. آری او گرامافون را درست پس از یك سال از آن واقعه اختراع كرد.


:: مرتبط با: مفید برای زندگی , حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395
زمان : 07:00
...
نظرات |

به چه مشغول کنم "دیده و دل" را که
مدام
"دل" تورا می طلبد"دیده"تورا می جوید

صائب_تبریزی


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1395
زمان : 08:00
امید
نظرات |

زیبـاترین هندسـه زندگی
ایـن اسـت که
پـلی
از امیـد بسـازی


 درست مثل نقاشی کردن ؛
خطوط را با امید بکش،
اشتباهات را با مُدارا پاک کن،
قلم مو را در صبر زیاد غوطه ور کن،
و با عشق رنگ بزن.


:: مرتبط با: حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 23 مهر 1395
زمان : 07:11
آیه های دلنشین
نظرات |

« وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَیْ ءٍ قَدیر 
و حكومت آسمانها و زمین، از آن خداست؛ و خدا بر همه چیز تواناست » 

(آل عمران : 189)


 - سینا ,شبنم ,مرجان فانی,فاطمه  ,عرفان خراباتی,کیستم چیستم,   م ج ,پگاه پرند,Awin ,فــرزانه  ,دوست عشق,مهدی م,علی درخویش,آهو ,میرزا  ,



:: مرتبط با: انس با قرآن ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 22 مهر 1395
زمان : 07:00
وقایع ماه محرم الحرام
نظرات |

فهرست وقایع ماه محرم الحرام


اوّل محرم الحرام 

1. آغاز ایام حسینی2. ماجرای شعب ابیطالب علیه السلام 3.جنگ ذات الرقاع 4. اولین جمع آوری زکات 5. امام حسین علیه السلام در راه کربلا 6. قیام مردم مدینه بر علیه یزید 7. کلام عاشورایی امام رضا علیه السلام 

دوّم محرم الحرام 

1. ورود امام حسین علیه السلام به کربلا

سوّم محرم الحرام 

1. نامه امام حسین علیه السلام برای اهل کوفه 2. ورود عمر بن سعد به کربلا

چهارم محرم الحرام 

1. فتوای شریح قاضی به قتل امام حسین علیه السلام 

ششم محرم الحرام 

1. یاری طلبی حبیب بن مظاهر از بنی اسد 2.اولین محاصره فرات در کربلا 3. تراکم لشگر یزید در کربلا

هفتم محرم الحرام 

1. ملاقات امام حسین علیه السلام با ابن سعد 2. منع آب از امام حسین علیه السلام

هشتم محرم الحرام 

1. قحط آب در خیمه های حسینی

نهم محرم الحرام تاسوعا

1. محاصره خیمه ها در کربلا 2. آمدن امان نامه برای فرزندان ام البنین سلام الله علیها 3. درخواست تاُخیر جنگ از سوی امام حسین علیه السلام 4. آمدن لشگر تازه نفس به کربلا 5. خطابه امام حسین برای اصحابش

شب عاشورا

1. سخنان امام علیه السلام با اهل بیت و اصحابش 2. سخنان زینب کبری سلام الله علیها با امام حسین علیه السلام

دهم محرم الحرام عاشورا

1. شهادت امام حسین علیه السلام 2. شهادت حبیب بن مظاهر اسدی کوفی 3. شهادت مسلم بن عوسجه 4. شهادت حر بن یزید ریاحی 5. شهادت جون مولی ابی ذر الغفاری 6. شهادت همسر وهب 7. شهادت شبیه ترین فرد به رسول خدا صلی الله علیه و آله 8. شهادت قاسم بن الحسن علیه السلام 9. شهادت عبدالله بن حسن علیه السلام 10.شهادت قمر منیر بنی هاشم علیه السلام 11.شهادت مولانا الرضیع باب الحوایج علی اصغر علیه السلام 12. آمدن ذوالجناح با یال و کوپال خونین به سوی خیمه فاطمیات 12. ماتم و ناله و گریه پردگیان حرم 13.غارت اموال 14.فراز فاطمیات و علویات در بیابانها 15.غارت کردن لباس و ذره 16.جدا شدن سرهای مطهر 17.به آتش کشیدن خیمه های آل الله 18.شهادت دختران کوچک گریه و ماتم 19.راُس مطهر امام حسین علیه السلام در کوفه 20.خونین شدن ریشه هر گیاه 21.قتل ابن زیاد 22.قیام حضرت مهدی علیه السلام 23.وفات ام سلمه 

شب یازدهم محرم الحرام 

1.شام غریبان کربلا 2. سر امام حسین علیه السلام در تنور خولی

یازدهم محرم الحرام 

1.حرکت کاروان اسرا از کربلا 2. تشکیل مجلس ابن زیاد 3. حرکت اهل بیت امام حسین علیه السلام به سوی کوفه

دوازدهم محرم الحرام 

1.دفن شهدای کربلا 2. ورود اهل بیت علیهم السلام به کوفه 3. روز شهادت حضرت سجاد علیه السلام 

سیزدهم محرم الحرام 

1.اسرای اهل بیت علیهم السلام در مجلس ابن زیاد 2. اسرای اهل بیت علیهم السلام در زندان کوفه 3. خبر شهادت امام حسین علیه السلام در مدینه و شام 4. شهادت عبد الله بن عفیف 

پانزدهم محرم الحرام 

1.فرستادن سرهای مطهر شهدا به سوی شام

نوزدهم محرم الحرام 

1.حرکت کاروان کربلا به سوی شام

بیستم محرم الحرام 

1. دفن بدن جون در کربلا 

بیست و پنجم محرم الحرام 

1. شهادت امام سجاد علیه السلام

بیست و ششم محرم الحرام 

1. شهادت علی بن الحسن المثلث

بیست و هشتم محرم الحرام 

1. وفات حذیقه بن یمان 2. تبعید امام جواد علیه السلام به بغداد 3. ورود اسرای اهل بیت علیهم السلام به بعلبک

بیست و نهم محرم الحرام 

1. رسیدن کاروان اسرا به شام

تتمۀ محرم الحرام 

1. نوشتن صحیفه ملعونه 2 .وفات ماریه قبطیه



:: مرتبط با: مرد مردان حسین(ع) ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 20 مهر 1395
زمان : 08:51
در لحظه زندگی کنید.
نظرات |

موهبتهای خود را شمارش کنید نه مشکلاتتان را.
در لحظه زندگی کنید.
به عزیزانتان بگویید دوستت دارم.
بخشنده باشید نه گیرنده.
در هر چیزی و هر کسی خوبی‌ها را جست‌و‌جو کنید.
هر روز دعا کنید.
هر روز حداقل یک کار خوب انجام دهید.
در زندگی اولویت داشته باشید.
اجازه ندهید مسائل کوچک و خیالی شما را آزار دهد.
عادت "همین الآن انجامش بده" را تمرین کن.
زندگی‌تان را با افرادی که انرژی مثبت دارند پر کنید
خندیدن و گریه کردن را بیاموزید.
لبخند بزنید تا دنیا به شما لبخند بزند.
از هیچ چیز یا هیچ کس غیر خدا نترسید.
در سختی‌ها به خدا توکل کنید.

:: مرتبط با: تفکر مثبت , راز آفرینش ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 19 مهر 1395
زمان : 08:01
دست خدا
نظرات |


گاهی خدا با دست تو دست دیگر بندگانش را میگیرد.
وقتی دستی را به یاری میگیری
بدان در آن زمان دست دیگر تو
در دست خداست...


:: مرتبط با: عرفان و زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395
زمان : 08:17
طمع
نظرات |


مرد ملاک وارد روستا شد. آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند. زمینها را میخرید. خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد.
پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمینخواری...
همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.
***
کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟
کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.
مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟
کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.
***
مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...
غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.
زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد.
نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.
کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند... 



:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 17 مهر 1395
زمان : 08:02
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.