تبلیغات
.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:. - مطالب شهریور 1395

(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


نخستین روز سال آموزشی
نظرات |

در نخستین روز سال آموزشی همه ی آموزگاران یک مدرسه یادداشتی خصوصیاز مدیرشان دریافت نمودند:

“آموزگار ارجمند
من بازمانده ی یک بازداشتگاه هستم. 
چشمان من چیزهایی را دید که هیچ چشمی نباید آن را ببیند.
اتاق های گازی که دانشمندان زبردست ساخته بودند.
کودکانی که پزشکان باسواد، آنان را مسموم کرده بودند.
نوزادانی که پرستاران آموزش دیده، آنان را می کشتند.
زنان و کودکانی که فارغ التحصیلان دانشگاه ها و دبیرستان ها، 
آنان را تیرباران کرده و می سوزاندند.
از این رو من به آموزش و پرورش بدگمانم.
آموزگار گرامی،
به دانش آموزان کمک نمایید تا انسان بار بیایند.
تلاش های شما نباید باعث ایجاد هیولاهای دانشمند، 
اهریمن های با سواد، تباه روان های چیره دست و هیتلرهای تحصیل کرده بشود.

خواندن و نوشتن و ریاضیات تنها زمانی مهم هستند که در جهت انسانی ساختن روان فرزندان ما به کار روند.”

بیاندیشیم، بسیار هم!


:: مرتبط با: راهنمایان جاده نور , مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 31 شهریور 1395
زمان : 08:33
باور کنید
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1395
زمان : 09:20
تو! خـدا را داری
نظرات |

ته ،ته،ته همه ی ناامیدی ها
نداشتن ها،
نخواستن ها،
نبودن ها،
بن بست ها و نرسیدنها،
تو! خـدا را داری
که آغوشش را برایت
باز کرده است…
ناامیدی چرا؟
خدا را صدا بزن او همیشه
در کنار توست…


:: مرتبط با: تفکر مثبت ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395
زمان : 07:55
ذکر هر روزمان
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 28 شهریور 1395
زمان : 08:14
...
نظرات |

سلام و درود بر همه همراهان خوب وبلاگ " دلها آرام گیرد با یاد خدا "

یکی از دوستان عزیز وبلاگ خواسته بودند از بنده بیشتر بدونند ، به لطف خدا چند ماه آینده وارد سی سالگی می شوم متاهلم و کارمند .


به خدا توکل کنید که خدا بهترین ها را برای توکل کنندگان برمی گزیند .

ایمان قلبی داشته باشید به تحقق هر آنچه نیک است از جانب خدای متعال که تنها خدای یکتاست که خیر و صلاح هر کس را می داند .

نامید نباشید از درگاه خدای منان که حتی اگر هزاران سال بگذرد وفای به عهدش فراموش نمیشود .

در پناه امن خدای پاکی ها دل آرام باشید و دلشاد .



:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395
زمان : 08:46
خدایا !
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395
زمان : 08:00
از کجا معلوم !!
نظرات |

مرد ثروتمندی در دهکده ای دور از محل زندگی استاد شیوانا زمین های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده شان روی این زمین ها به کار گرفته بود

برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار بیش از اندازه کند
یک سرکارگر خشن و بیرحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود
و سرکارگر با خشونت و بی رحمی کارگران و خانواده های آنها را وادار می کرد
روی زمین های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود
روزی شیوانا از کنار این دهکده عبور می کرد
کارگران وقتی او را دیدند شکایت سر کارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند:
صاحب مزرعه این فرد بی رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم
چیزی به او بگویید تا با ما ملایم تر رفتار کند
شیوانا به سراغ سرکارگر رفت
او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می رود
شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید:
این اسب پیر را کجا می بری؟
سرکارگر با بدخلقی جواب داد :
این اسب همیشه پیر نبوده است
مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین هاست سال ها از این اسب سواری کشیده و استفاده های زیادی از او برده است
اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی خورد
چون صاحب زمین ها به هر چیزی از دید سود دهی و منفعت نگاه می کند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت
به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد
شیوانا لبخندی زد و گفت :
اگر صاحب این مزرعه آدم های اطراف خود را فقط از پنجره سود دهی و منفعت نگاه می کند
پس حتما روزی فرا می رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت
آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند
اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی.
همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم!
در این صورت حتماً اخلاقت لطیف تر و جوانمردانه تر خواهد شد.


:: مرتبط با: مفید برای زندگی , حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395
زمان : 06:31
وابسته
نظرات |

بزرگی گفت : وابسته به خدا شوید .

پرسیدم : چه جوری ؟

گفت : چه جوری وابسته به یه نفر میشی ؟

گفتم : وقتی زیاد باهاش حرف می زنم زیاد میرم و میام .

گفت : آفرین .زیاد با خدا حرف بزن زیاد با خدا رفت و آمد کن ...!

آنقدر عاشقانه برای خُـــدازندگی کنیم که خدا هم عاشقانه بگوید: 

*وَصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسـی*
تـورا برای خودم ساخته ام!!!



:: مرتبط با: راهنمایان جاده نور ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 25 شهریور 1395
زمان : 08:32
ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ
نظرات |

ﺑﺮﮔﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻧﺼﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ :
ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﺯﯾﺮﺍ ﻫﺰﯾﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﻫﺮ ﮐﺴﻰ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻓﻼﻧﯽ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ .

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﺒﻠﻎ 20 ﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﯿﺒﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺁﺩﺭﺱ ﻣﻰ ﺑﺮﺩ . ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﺳﺎﻛﻦ ﻣﻨﺰﻝ ﻫﺴﺖ .
ﺷﺨﺺ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ، ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺷﻤﺎ ﻧﻔﺮ ﺩﻭﺍﺯﺩﻫﻤﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯾﺪ ﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﺍ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻳﺪ . 

ﺟﻮﺍﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﻯ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺮﻭﺟﯽ ﺣﺮﮐﺖ ﻛﺮﺩ، ﭘﻴﺮﺯﻥ ﻛﻪ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮﻡ، ﻭﺭﻗﻪ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﻛﻦ، ﭼﻮﻥ ﻣﻦ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺳﻮﺍﺩ ﻧﻮﺷﺘﻨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻫﻤﺪﺭﺩﻯ ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﻣﻦ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺧﻴﺮ ﺩﻧﻴﺎ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ .

ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺖ، ﻓﺮﺻﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﻫﺴﺖ .



:: مرتبط با: عرفان و زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395
زمان : 07:01
اثر خوب به جا بگذاریم
نظرات |

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی‌کنم. من در کلاس سوم خانم بلاک در ویرچیتای تگزاس بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه‌ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم: «من به این جشن تولد نمی‌روم. او تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی‌روند. او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد. بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می‌خرم.»

باورم نمی‌شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می‌دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم. بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده‌ام کرد.

از پله‌های قدیمی خانه بالا می‌رفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله‌هایش نبود. دست کم روی مبلهای کهنه‌شان ملافه‌های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند. ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک‌تک آن ها اسم بچه‌های کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه‌ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست. از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
«پدرت کجاست؟»
«رفته.»

جز صدای سرفه‌های خشکی که از اتاق بغلی می‌آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی‌شکست. ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.» من چطور می‌توانستم از آنجا بیرون بروم؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه‌ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می‌کند. دل کودکانه‌ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند. روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلن فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دایم از روت تشکر می‌کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم. من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی‌دانی چه بازی‌هایی کردیم. روت بیشتر بازی‌ها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه‌ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه‌ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی‌دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده‌اند!»

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت. با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می‌کنم.»

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395
زمان : 08:21
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.