تبلیغات
.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:. - مطالب مرداد 1395

(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


ایمان بیاوریم به حمکت خدا
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395
زمان : 06:36
"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد"
نظرات |

در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"

ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. مخیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"

می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم. بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنممی خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.


پائلو کوئلیو

:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 30 مرداد 1395
زمان : 05:52
الهی به امید تو
نظرات |


که راه زندگی تا پایان، گـُل و ریحان و سنبل باشد!
خداوند وعده نکرده است، آفتابِ بی‌باران
شادیِ بدون غم
و آسایشِ بی‌رنج را …
اما
خداوند وعده کرده است ،
که هر روز نیرو ببخشد
با هر سختی ، آسانی و آسایش آورد
در راهِ زندگی چراغ هدایت آویزد،
بلاها را به لطافت درآمیزد
و از آسمان ، یاری فرستد
با شفقتی بی دریغ ،
و عشقی بی کرانه …


:: مرتبط با: لطف خدا ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 29 مرداد 1395
زمان : 07:54
الهی شکر...
نظرات |

بیا امروز رو بیاد همه روزای خوش زندگی 
دور بریزیم غصه ها رو 
و یه خدایا شکر از ته دل بگیم

الهی شکر

بقول شاعر : دلخوشی ها کم نیست ،
دیدهها نابیناست...

روزتون خوش



نویسنده : بنده خدا 14
تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395
زمان : 09:08
خدایا شکرت
نظرات |

برای افتادن اتفاق عجله نکن 
بسپار به خدایی که 
تمام کارهاش بموقع ست
شک نکن . . .
خدا هیچ وقت دیر نمیکنه 
کمی صبر داشته باش



:: مرتبط با: راز آفرینش ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 28 مرداد 1395
زمان : 07:25
آرامش
نظرات |

به آرامش که برسی،،،،
آرامش وجودت را فرا میگیرد،،،
نه براحتی میرنجی،،،،
نه به اسانی میرنجانی،،،،
ارامش،،،،
سهم دلهایی است که ،،،
نگاهشان به نگاه خداست.

  , javad295


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395
زمان : 05:11
رسیده ام به خدا
نظرات |


رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست

به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست...


:: مرتبط با: اشعار با صفا ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 25 مرداد 1395
زمان : 06:20
بهشت!
نظرات |

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

برگرفته از: کتاب "شیطان و دوشیزه پریم"- پائولوکوئیلو

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین , مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 24 مرداد 1395
زمان : 07:28
دعا
نظرات |

روزی بزرگان ایرانی و مریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند/.
وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردند:
خداوندا
اهورا مزدا 
ای بزرگ آفریننده
آفریننده این سرزمین بزرگ
سرزمینم و مردمم را ازدروغ و دروغگویی دور بدار/.

بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعا نمودید؟
فرمودند:چه باید می گفتم؟
یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟


کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای اذوقه و غلات می سازیم/.

دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم/.


گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟


پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم/.


و همینگونه سوال کردند و به همین ترتیب جواب شنیدند...


تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

و کوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :


من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم
ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد...من چگونه از آن باخبر گردم و اقدام نمایم؟
پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند و دروغ را از سرزمینمان دور سازیم...
که هر عمل زشتی صورت گیرد، باعث اولین آن دروغ است .



:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 23 مرداد 1395
زمان : 07:42
آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند .
نظرات |

زن_و_شوهری ‬نشسته بودند و یک لحظه شوهر به همسرش گفت : میخواهم بعد از چندین ماه پدر و مادرم و برادرانم و بچه هایشان فردا شب به صرف شام دور هم جمع کنم و زحمت غذا درست کردن را برایت میدم.

زن با این كه ظاهراً معلوم بود راضی نیست گفت : درست است.

مرد گفت : پس من میرم به خانواده ام اطلاع بدهم.
روز بعد مرد سرکار رفت و بعد از برگشتن به منزل به همسرش گفت : خانواده ام حالا میرسند غذا آماده کردی یا نه؟
زن گفت : نه خسته بودم حوصله نداشتم درست کنم آخر خانواده تو که بیگانه نیستند یك چیز حاضری درست میکنیم .
مرد گفت : خدا تو را ببخشد دیروز به من میگفتی كه نمیتوانم غذا درست کنم حالا میرسند ....
زن گفت : به آنها زنگ بزن و از آنها عذر خواهی کن اونها که بیگانه نیستند.
مرد با ناراحتی از منزل خارج شد....

بعد از چند دقیقه درب خانه به صدا در آمد و زن رفت در را باز کرد و پدر و مادر و خواهر و برادرانِ خودش را دید که وارد خانه شدند.
پدرش از او پرسید پس شوهرت کجا رفت ؟
زن گفت : همین حالا از خانه خارج شد .
پدر گفت : دیروز شوهرت امد خانه ما و ما را برای غذای امشب دعوت کرد مگر میشود خانه نباشد ؟
زن متحیر و پریشان شد و فهمید که غذایی که باید می پخت برای خانواده خودش بود نه خانواده شوهر ؟
و سریع به شوهر خود زنگ زد و  گفت که چرا زودتر نگفتی که خانواده من را برای شب دعوت کرده ای ؟
مرد گفت : خانواده من با خانواده تو فرقی ندارند .
زن گفت : خواهش میکنم هیچ چیز در خانه نداریم زود بیا خرید کن.
مرد گفت : من دیر میام خانه اینها هم خانواده تو هستند فرقی نمیکند یك چیزی حاضری درست کن همانطور
که خواستی حاضری به خانواده من بدهی.


(با مردم همانطوری معامله کن که برای خودت دوست داری)

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395
زمان : 07:29
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.