تبلیغات
.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:. - مطالب دی 1395

(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


پازل زندگی
نظرات |



زندگی شاید شبیه به یک پازل باشد .

هر کدام از آدم ها و اتفاقات زندگی یک قطعه ی پازل هستند… 

وقتی به دنیا می آییم درست همان لحظه که بند نافمان را می زنند و ما را سر و ته می کنند ، 

تمام قطعات پازل به هم می ریزد و ما شروع می کنیم به گریه کردن!!! 

هر کدام از ما یک زمان مشخصی را فرصت داریم تا پازل زندگیمان را مرتب کنیم…

 تا همه چیز را سر جای خودش بگذاریم… 

برای درست کردن پازل زندگی باید از قسمت های ساده شروع کرد …

باید اتفاق های ساده را کنار هم قرار داد تا بتوانیم قسمت های سخت و پیچیده را سر جای خودش بگذاریم… 

یک رویا پردازی، یک زیاده خواهی، یک اشتباه همه چیز را خراب می کند… 

فقط کافیست یک قسمت زندگی را اشتباه بچینی…

باید همه چیز را خراب کنی و دوباره از نو بسازی…

چون با یک اشتباه تا آخر زندگی ات پر از اشتباه می شود

باید چهار چشمی حواسمان به زندگیمان باشد

خدا نکند که یک قسمت پازل گم شود… نمی شود برایش جایگزین پیدا کرد..


برای یک زندگی درست ما اول باید بفهمیم از زندگیمان چه می خواهیم… 

وقتی همه چیز تمام شد اگر از زندگیت رضایت نداشتی مطمئن باش پازل زندگی ات را اشتباه چیده ای… 

مطمئن باش یک چیزی سر جای خودش نیست

حسین حائریان


:: مرتبط با: حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 30 دی 1395
زمان : 07:44
کمک به خلق ، کمک به خود
نظرات |



مرد جوانی پدر پیرش بشدت مریض شد و در حالت مرگ و زندگی بسر می برد

مر د جوان چون وضع بیماری پیرمرد را اینگونه دید او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آنجا دور شد

پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید

رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند

و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند

شیوانا هم در آن زمان داشت از آن جاده عبور می کرد

به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت : 
این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک!

نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود

حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است

تو برای چی به او کمک می کنی ؟

شیوانا به رهگذر گفت : من به او کمک نمی کنم !

من دارم به خودم کمک می کنم .

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم

چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم

من دارم به خودم کمک می کنم !


:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 29 دی 1395
زمان : 08:21
محبت
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 28 دی 1395
زمان : 08:57
وقت طلا نیست
نظرات |

وقت طلا نیست...
وقت زندگی است...
و هیچ چیز با ارزش تر...
از زندگی نیست ...



:: مرتبط با: حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 27 دی 1395
زمان : 07:32
الهی
نظرات |

الهی
اى پروردگار هفت آسمان روح من 
و اى خداوند سرزمین وجودم 

با هر دمى 
از عشق تو نفس میکشم

و با هر بازدم 
تو را شکر میگویم

الهى 
از شادی های نزد خودت 
سرشارم كن ...



:: مرتبط با: از زلال دل ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 26 دی 1395
زمان : 07:11
مهربان باش
نظرات |

‍ خوشبختی دیگران ..!!
هرگز کم نمی کند از " خوشبختی تو "

وثروت آنان ..!!
هرگز کم نمی کند " رزق تو را "

و صحت آنان ..!!
هرگز نمی گیرد " سلامتی تو را "

پس مهربان باش..

وآرزو کن ' برای دیگران '
آنچه را که آرزو می کنی " برای! خودت "


:: مرتبط با: حرف حساب , تفکر مثبت , راز آفرینش ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 25 دی 1395
زمان : 07:12
مراقب باشیم
نظرات |

نکات زیبا برای زندگی زیبا,جملات زندگی زیبا

چشمی که دائم عیب های دیگران رو ببینه، 

اون عیب رو به ذهن منتقل می کنه 

و ذهنی که دائما با عیب های دیگران درگیره، 

آرامش نداره، 

درونش متلاطم و آشفته است...

در عوض چشمی که یاد گرفته 

همیشه زیبایی ها رو ببینه، 

اول از همه خودش آرامش پیدا می کنه. 

چون چشم زیبابین عیب های دیگران رو نمی بینه 

و دنیای درونش دنیای قشنگی هاست...

مراقب چشم ها و ذهن هایمان باشیم .




:: مرتبط با: حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 22 دی 1395
زمان : 07:40
فقط برای خدا
نظرات |

ﺍﺯ ﺧﺪﻣﺖ ﺑﻪ ﺧﻠﻖ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﺸﻮ...

ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺑﯽ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ، ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﺸﻮ!

ﭼﻮﻥ ﮔﻨﺠﺸﮏﻫﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ

ﻭ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺗﺸﮑﺮ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ!

ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺁﻭﺍﺯﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ... 

ﻧﮕﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺍﺳﺖ...
ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺪ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ،
ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ!
ﻭ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺟﺬﺍﺏ،
ﻭ ﺷﺨﺼﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ!

ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ...

ﭘﺲ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﻘﺼﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺍﺩ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺪﻩ..


:: مرتبط با: عرفان و زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 20 دی 1395
زمان : 08:03
خدا یار من است
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395
زمان : 07:43
داستان کوتاه
نظرات |

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،...
دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد
او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت
و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید.
هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است
که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.
معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.
۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 18 دی 1395
زمان : 07:30
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.