(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


داستان زیبا
نظرات |

خواجه‌‏اى غلامش را میوه‌‏اى داد غلام میوه را گرفت

و با رغبت تمام میخورد. خواجه، خوردن غلام را میدید

و پیش خود گفت: كاشكى نیمه‌‏اى از آن میوه را خود می‌‏خوردم

بدین رغبت و خوشى كه غلام، میوه را میخورد،

باید كه شیرین و مرغوب باشد.

پس به غلام گفت:یك نیمه از آن به من ده كه بس خوش میخورى

غلام نیمه‌‏اى از آن میوه را به خواجه داد؛

اما چون خواجه قدرى از آن میوه خورد، آن را بسیار تلخ یافت

روى در هم كشید و غلام را عتاب كرد

كه چنین میوه‏اى را بدین تلخى، چون خوش می‌خورى

غلام گفت: اى خواجه! بس میوه شیرین كه از دست تو گرفته‌‏ام

و خورده‌‏ام اكنون كه میوه‌‏اى تلخ از دست تو به من رسیده است

چگونه روى در هم كشم و باز پس دهم

كه شرط جوانمردى و بندگى این نیست .

صبر بر این تلخى اندك، سپاس شیرینی‌هاى بسیارى است .

كه از تو دیده‌‏ام و خواهم دید.


:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 13 مرداد 1397
زمان : 08:54
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.