(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


دل نشکنیم
نظرات |

ظهر یکی از روزهای ماه مبارك رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت،جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند.ناهار که چه؟ ته مانده‌ی غذاهای دیگران و چند تکه نان… یکی از آنها تا حلاج را دید گفت:
-بفرمایید
-مزاحم نیستم؟
-نه بفرمایید.
چون حلاج پای سفره نشست یکی از جزامی‌ها پرسید:
-تو از ما نمی ترسی ؟دیگران حتی از کنار ما رد نمیشنوند!
-آنان روزه هستند.
-پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟
-امروز روزه نیستم.
حلاج دست به غذا برد و چند لقمه خورد تشکر کرد و رفت...
موقع افطار منصورگفت: خدایا روزه مرا قبول کن!
یکی از یاران گفت: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار میخوردی!!
حلاج در جوابش گفت:ما مهمان خدا بودیم.
روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..

"آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم"

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 23 خرداد 1396
زمان : 07:08
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.