(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


معلم و پدر
نظرات |

زندگی در مدار صفر حکایت مردمانی است که گرچه سالهاست تن به  خشکسالی داده اند، اما تنور محبت و عشق شان هنوز و همچنان گرم است. انسان هایی که در سخت ترین شرایط نجابت خود را حفظ کرده اند.
 
به گزارش روزنامه ایران، زندگی این روزهای مردم روستاهای منطقه هیرمند و شهرستان زهک در سیستان و بلوچستان سرشار از ناگفته هایی است که باید با چشم دل آنها را دید. حکایت مردمانی که سالهاست چشمانشان به آسمان دوخته شده تا شاید رحمت الهی زمین های تشنه  شان را سیراب کند. کودکانی که نان و پنیر معلم برای آنها بهترین غذایی است که هر روز به عنوان ناشتایی  می خورند. سالهاست که درس ایستادگی و مقاومت در برابر مشکلات در کلاس های دبستان ابن سینا در روستای سیادک و دبستان شهید غلامعلی شهرکی در شهرستان زهک تدریس می شود . معلم هایی که بخشی از حقوق ناچیز خود را برای خرید نان و تهیه صبحانه برای دانش آموزان هزینه    می کنند تا  لبخند را میهمان صورت این کودکان کنند. معلمی که با دست خویش لقمه ای نان و پنیر برای دانش آموزانش می گیرد تا با شکم گرسنه بر سر کلاس ننشینند، به همه ما یادآور  می شود که درس انسانیت را باید در کلاس چنین معلمانی آموخت. رامین ریگی و ناصر ریگی معلم و مدیری هستند که سالهاست در شهرستان زهک و روستای سیادک منطقه هیرمند برای دانش آموزان محروم  نقش پدر دلسوز و مهربان را ایفا می کنند و میزبان آنها در کنار سفره مهربانی هستند.
 
 

جمله‌ای که تکانم داد
 
تصویر رامین ریگی، معلم دبستان شهید شهرکی شهرستان زهک که عاشقانه برای دانش‌آموزان مدرسه لقمه‌ای نان و پنیر تهیه می‌کند، چندی قبل در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد. معلم 41 ساله‌ای که با انشای یک دانش‌آموز بعد از 12 سال تدریس متوجه شد معلمی معنای دیگری دارد و تا آن روز برای دانش‌آموزان معلمی نکرده است. 
 
او که 23 سال تدریس در مدارس منطقه محروم زهک را در کارنامه‌اش دارد، از روزی که خواندن انشای دانش‌آموز ابتدایی او را تکان داد، این گونه می‌گوید: شهرستان زهک در 10 کیلومتری مرز ایران و افغانستان قرار دارد و محرومیت در چهره مردم این شهرستان موج می‌زند.  بعد از 12 سال تدریس یکی از روزها از دانش‌آموزان خواستم تا انشایی بنویسند و در آن هرچه که دوست دارند، خطاب به معلم‌شان بگویند. بیشتر دانش‌آموزان من دختر بودند و وقتی برگه‌ها را در خانه مطالعه می‌کردم، با خواندن یکی از آنها قلبم به درد آمد. متوجه شدم که 12 سال است که معلم نبوده‌ام. این دانش‌آموز نوشته بود شما همیشه برای ما مثل پدر و برادر بوده‌اید ولی آیا می‌دانید که لباس یا مواد غذایی ما از کجا تأمین می‌شود؟ آیا می‌دانید که ما همیشه گرسنه هستیم؟ با خواندن این نامه متوجه شدم هنوز دانش‌آموزانی را که هر روز چشم به من می‌دوزند، نشناخته‌ام. در این مدرسه 13 خانم معلم تدریس می‌کردند و من تنها معلم مرد بودم. تا یک هفته شب‌ها اشک می‌ریختم و با خودم فکر می‌کردم چطور می‌توانم لبخند را بر لبان دانش‌آموزانم بنشانم. تا به آن روز کمتر به زردی چهره آنها توجه داشتم و بعد از این نامه بود که متوجه شدم آنها همگی دچار سوء تغذیه هستند. وقتی آرزوهای آنها را با آرزوی دخترم مقایسه می‌کردم، دلم می‌لرزید. آرزوی دخترم داشتن یک لپ تاپ بود و آرزوی این کودکان خوردن یک ساندویچ. دوبار از آموزش و پرورش منطقه درخواست کردم به دلیل شرایط بد روحی مرا از تدریس معاف کنند اما آنها مخالفت کردند. دچار افسردگی شدید شدم. این افسردگی هر روز وقتی به مدرسه می‌آمدم، بدتر می‌شد و سه سال تحت درمان قرار گرفتم تا به آنجا که  مبلغ 12 میلیون تومان برای درمان افسردگی‌ام هزینه کردم.
 
رامین ریگی از روزی که آستین همت را برای نشاندن لبخند بر چهره این کودکان بالا زد، این گونه می‌گوید: با شناسایی چند دانش‌آموز دختر که پوشاک مناسبی نداشتند، برای آنها چادر خریدم. روزی که چادر به سر کردند و با تمام وجود خندیدند، بهترین لحظه زندگی‌ام بود. از آن روز به بعد تصمیم گرفتم برای این دانش‌آموزان هرکاری که می‌توانم، انجام بدهم. هر روز مبلغ 30 هزار تومان برای کمک به این دانش‌آموزان پس‌انداز می‌کنم و از 5 سال قبل هر روز با خرید چند قرص نان و 2 کیلو پنیر به مدرسه می‌روم و در زنگ تفریح از بچه‌ها می‌خواهم تا با کمک هم لقمه نان و پنیر درست کنیم. وقتی همه 80 دانش‌آموز مدرسه نان و پنیر می‌خورند، برق نگاه‌شان آرامش خاصی به من و همکارانم می‌دهد. در این سال‌ها من و همسرم بخشی از درآمدمان را به این بچه‌ها اختصاص داده‌ایم تا دیگر شاهد روزی نباشیم که دانش‌آموزی از شدت گرسنگی در کلاس درس بی‌حال شود. در این میان دختران دانش‌آموز از روحیه‌ای بسیار حساسی برخوردارند. بارها شاهد بودم وقتی برایشان ساندویچ خریدم، نیمی از آن را داخل کیف گذاشتند تا برای خواهر یا برادر کوچک‌ترشان ببرند. متأسفانه این دختران با استعداد بعد از پایان این دوران به دلیل دور بودن مدارس مقطع  دبیرستان مجبور به ترک تحصیل می‌شوند و بیشترشان  در سنین 11 یا 12 سالگی در حالی که چیزی از زندگی مشترک نمی‌دانند، ازدواج می‌کنند. همه اینها دردهایی است که ما با تمام وجودمان از نزدیک لمس می‌کنیم. اگر یک دستگاه خودروی مینی‌بوس برای آنها تهیه شود، می‌توانند با رفتن به دبیرستان ادامه تحصیل بدهند. وی ادامه داد: قبل از نوروز سال 95 با کمک دو نفر از افراد خیر که کارمند علوم پزشکی زهک هستند، به تهران آمدم و برای همه 80 دانش‌آموز لباس خریدم تا خاطره خوبی از عید نوروز داشته باشد.

http://www.tabnak.ir


نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 2 آذر 1395
زمان : 07:55
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
دکتر مهربون چهارشنبه 3 آذر 1395 20:29
این معلم بزرگ قطعا روح مقدس خداوند تمام و کمال درش حلول کرده....با افتخار بدستاش بوسه میزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.