(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


داستانی از شیوانا
نظرات |

روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد

او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد

و هر روز از روز قبل فقیرتر و تنگدست تر می شود

او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید

اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند چه کند

شیوانا از مرد پرسید :

اگر همین الان زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند

اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید آنگاه چه می کنید ؟
مرد تنگدست فکری کرد و گفت :

خوب اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دست جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم

و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!

آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت :

خوب!

حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی دهید و مهاجرت را شروع کنید

تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شرو
ع کنید !


:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 7 آبان 1395
زمان : 08:58
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.