(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند .
نظرات |

زن_و_شوهری ‬نشسته بودند و یک لحظه شوهر به همسرش گفت : میخواهم بعد از چندین ماه پدر و مادرم و برادرانم و بچه هایشان فردا شب به صرف شام دور هم جمع کنم و زحمت غذا درست کردن را برایت میدم.

زن با این كه ظاهراً معلوم بود راضی نیست گفت : درست است.

مرد گفت : پس من میرم به خانواده ام اطلاع بدهم.
روز بعد مرد سرکار رفت و بعد از برگشتن به منزل به همسرش گفت : خانواده ام حالا میرسند غذا آماده کردی یا نه؟
زن گفت : نه خسته بودم حوصله نداشتم درست کنم آخر خانواده تو که بیگانه نیستند یك چیز حاضری درست میکنیم .
مرد گفت : خدا تو را ببخشد دیروز به من میگفتی كه نمیتوانم غذا درست کنم حالا میرسند ....
زن گفت : به آنها زنگ بزن و از آنها عذر خواهی کن اونها که بیگانه نیستند.
مرد با ناراحتی از منزل خارج شد....

بعد از چند دقیقه درب خانه به صدا در آمد و زن رفت در را باز کرد و پدر و مادر و خواهر و برادرانِ خودش را دید که وارد خانه شدند.
پدرش از او پرسید پس شوهرت کجا رفت ؟
زن گفت : همین حالا از خانه خارج شد .
پدر گفت : دیروز شوهرت امد خانه ما و ما را برای غذای امشب دعوت کرد مگر میشود خانه نباشد ؟
زن متحیر و پریشان شد و فهمید که غذایی که باید می پخت برای خانواده خودش بود نه خانواده شوهر ؟
و سریع به شوهر خود زنگ زد و  گفت که چرا زودتر نگفتی که خانواده من را برای شب دعوت کرده ای ؟
مرد گفت : خانواده من با خانواده تو فرقی ندارند .
زن گفت : خواهش میکنم هیچ چیز در خانه نداریم زود بیا خرید کن.
مرد گفت : من دیر میام خانه اینها هم خانواده تو هستند فرقی نمیکند یك چیزی حاضری درست کن همانطور
که خواستی حاضری به خانواده من بدهی.


(با مردم همانطوری معامله کن که برای خودت دوست داری)

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : جمعه 22 مرداد 1395
زمان : 07:29
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 24 مرداد 1395 19:17
خیلی زیبا بود ومفید مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.