تبلیغات
.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:.

(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


با فرهنگ باشیم !
نظرات |

اولین روزهایی كه در سوئد بودم ، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد . ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى . 
ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد . 
در آن زمان ، ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند .

روز اول ، من چیزى نگفتم ، همین طور روز دوم و سوم . 
روز چهارم به همکارم گفتم : آیا جاى پارک ثابتى داری؟
چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى؟
در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم . این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند .
مگه تو این طور فکر نمی‌کنی؟

" فرهنگ عامل اصلی در پیشرفت جوامع بشری است "


فرهنگ یعنی :
بدون اجازه کسی از او فیلم و عکس نگیریم .

فرهنگ یعنی :
میزان درآمد و حقوق دیگران به ما ربطی ندارد .

فرهنگ یعنی : 
خودت را صاحب نظر ندانی تا رسیدی به کسی در مورد مدل مو و رنگ مو آرایشش و چاقی و لاغری او نظر دهی .

فرهنگ یعنی لهجه دیگران را مسخره نکنیم . 

فرهنگ یعنی 
آشغال از ماشین بیرون نریزیم .

فرهنگ یعنی :
به خاطر 1 دقیقه پیاده روی دوبل پارک نکنیم .

فرهنگ یعنی :
رعایت نکردن قوانین رانندگی نشانه زرنگی ما نیست .

به خاطر خودمان و نسل بعدمان فرهنگ سازی کنیم 
و زندگی را زیبا بسازیم و از لحظاتمان لذت ببرم

چه زیبا گفت پروفسور اسماعیل ملک زاده

پولدارى؛
منش است و ربطى به میزان دارایى ندارد ...

گدایى؛ 
صفت است ربطى به بى پولى ندارد ...

دانایى؛ 
فهم و شعور است و ربطى به مدرك تحصیلى ندارد...



نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 2 آبان 1396
زمان : 09:00
خدایا !
نظرات |


خدایا:....

زندگی سرشار از هزاران نگرانیست
و ذهن از یک فکر به سوی فکر دیگر پرواز میکند,

در میان چنین هیاهویی
شنیدن ندای خاموشی که در قلبم
با من سخن میگوید, دشوار است.

خدایا:...
مرا موهبت آن بخش
که ذهنم در کشاکش این غوغای روزمره
بر تو متمرکز باشد.

و هر روز دقایقی با تو ارتباط برقرار کنم.
چنان متبرکم کن

که ندای تو را بشنوم و سیمای تورا
که پر از لطف و زیبایی ست به چشم دل مشاهده کنم...

الهی آمین


:: مرتبط با: از زلال دل ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 1 آبان 1396
زمان : 08:01
غم فردا مخور
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 30 مهر 1396
زمان : 08:13
با خواست خدا
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 29 مهر 1396
زمان : 07:51
راه بهتر
نظرات |

روزی روزگاری درسرزمینی دهقانی و شکارچی باهم همسایه بودند.

شکارچی سگی داشت که هر بار از خانه شکارچی فرار میکرد و به مزرعه و آغل دهقان میرفت و خسارتهای زیادی ببار می آورد.
هر مرتبه دهقان به منزل شکارچی میرفت و شکایت از خسارت هائی که سگ او به وی وارد آورده میکرد.
هر بار نیز شکارچی با عذر خواهی قول میداد که جلوی سگش را بگیرد و نگذارد دیگر به مزرعه وی برود.
مرتبه بعد که همین حادثه اتفاق افتاد دهقان دیگه از تکرار حوادث خسته شده بود بجای اینکه سر همسایه اش برود و شکایت کند سر قاضی محل رفت تا از طریق قانون شکایت کند.
در محل قاضی هوشمندی داشند.
برای قاضی ماجرا را تعریف کرد.
قاضی به وی گفت من میتوانم حکم صادر کنم و همسایه را مجبور کنم و با زور تمام خسارت وارد آمده به شما پرداخت کند.
ولی این حکم دو نکته منفی دارد.
یکی اینکه احتمالی که باز هم این اتفاق بیفتد هست،
دیگر اینکه همسایه ات با شما بد شده برای خودت یک دشمن ساخته ای.
آیا میخواهی در خانه ای زندکنی که دشمنت در کنار و همسایشما باشد؟
راه دیگری هم هست
اگر حرف هائی را که به شما میزنم اجرا کنی احتمال وقوع حادثه جدید خیلی کمتر و در حین حال از همسایه ات بجای دشمن یک دوست و همیار ساخته ای.
وی گفت اگر اینطور است حرف شما را قبول میکنم و به مزرعه خویش رفت و دوتا از قشنگترین بره های خودش را از آغلش بر داشت و به خانه شکارچی رفت. دهقان در زد، شکارچی در را باز کرد و با قیافه عبوسی به وی گفت دیگه سگ من چکار کرده؟

دهقان در جواب، به شکارچی گفت من آمدم از شما تشکر کنم که لطف کردید و سعی کردید جلوی سگ تان را بگیرید که به مزرعه من نیاید.
بخاطر اینکه من چندین مرتبه مزاحم شما شده ام دوتا بره به عنوان هدیه برای فرزندان شما آوردم.
شکارچی قیافه اش باز شد و شروع به خنده کرد و گفت نه شما باید ببخشید که سگ من به مزرعه شما آمده.
با هم خداحافظی کردند وقتی داشت به مزرعه اش برمی گشت صدای شادی و خوشحالی فرزندان وی را از گرفتن هدیه ای که به آنها داده بود را می شنید.

دهقان روز بعد دید همسایه اش خانه کوچکی برای سگش درست کرده که دیگه نتواند به مزرعه وی برود.
چند روز بعد شکارچی به خانه دهقان آمد و دوتا بز کوهی که تازه شکار کرده بود را به عوض هدیه ای که به وی داده بود داد و با صورتی خندان گفت چقدر فرزندانش خوشحالند وچقدر از بازی با آن بره ها میبرند و اگر کاری در مزرعه دارد با کمال میل به وی کمک خواهد کرد.

:: مرتبط با: حکایتهای شیرین ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 27 مهر 1396
زمان : 07:25
...
نظرات |

ذکر روز چهارشنبه
صد مرتبه

" یا حیُّ یا قیّوم "



نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 26 مهر 1396
زمان : 06:30
زندگی زیبا
نظرات |

امروز روز قشنگی میشه
اگر هنر اینو داشته باشیم
که قشنگ زندگی کنیم
زیبا ببینیم
و نفس بکشیم
و جز زیبایی نبینیم
چون،اعتقاد به خدا
زندگی را زیبا میکند


:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1396
زمان : 07:54
بازی زندگی
نظرات |

هیچکس چیزی به آدمی نمیدهد مگر خود او
هیچکس چیزی از آدمی دریغ نمیکند مگر خود او
"بازی زندگی" یک بازی انفرادی است
اگر خودتان عوض شوید 
همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد

#اسکاول‌ - شین




:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 24 مهر 1396
زمان : 09:00
الهی
نظرات |


الهی
در این صبح زیبا
به زندگیمون سر سبزی
و خرمی ببخش
از نعمتهای بیکرانت
سیرابمون کن
به قلبمون مهربونی
به روحمون ارامش
و به زندگیمون محبت ببخش
آمین 


:: مرتبط با: دعا و مناجات ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 23 مهر 1396
زمان : 08:33
دعای یک دل صاف
نظرات |

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت...از چوپانی که در آن حوالی بود پرسید:«چه کسی بر مرده های شما نماز میخواند؟»
چوپان جواب داد:«ما شخص خاصی را برای این کار نداریم...خودم نماز آنها را میخوانم...!»
مرد گفت:«خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت:«نماز تمام شد!»
مرد تعجب کرد و گفت:«این چه نمازی بود!!؟؟»
چوپان گفت:«بهتر از این بلد نبودم!!»
مرد از روی ناچاری پدرش را دفن کرد و رفت...
شب هنگام ،در عالم رویا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد...
از پدر پرسید:«چه شد که اینگونه راحت و آسوده ای!!؟؟»
پدرش جواب داد:«هرچه دارم از دعای آن چوپان دارم!!»
مرد ،فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازه پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟
چوپان گفت:«وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خدا برقرار شد،با خدا گفتم:خدایا اگر این مرد امشب مهمان من بود،یک گوسفند برایش زمین میزدم...حالا که این مرد امشب مهمان توست ببینم با او چگونه رفتار میکنی!!»
گاهی دعای یک دل صاف، از هزار نماز یک دل پرآشوب بهتر است!

:: مرتبط با: مفید برای زندگی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 22 مهر 1396
زمان : 07:07
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.