|
.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:. خویشتن را بردار؛ عشق میماند و تو ....
| |||
|
با سلام بنا به درخواست بسیاری از خوانندگان وبلاگ، آهنگ متن وبلاگ رو از طریق لینک زیر میتونید در وبلاگ خودتون فعال کنید. جدیدترین مطلب وبلاگ را بعد از این پست بخوانید
[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 23:47 ] [ بنده خدا 1 ]
گابریل گارسیا مارکز، نویسندهی بزرگ معاصر آمریکای لاتین، بهواسطهی عوارضی در مزاج و سلامتیاش (ابتلا به سرطان لنفاوی) با زندگی اجتماعیش خداحافظی کرده است. وی بعد از اعلانرسمی و تأیید خبر بیماریاش، این متن را بهعنوان وداع نوشته است: اگر خداوند فقط لحظهای از یاد میبرد که عروسکی پارچهای بیش نیستم و قطعهای از زندگی به من هدیه میداد، شاید نمیگفتم همهی آنچه که میاندیشیدم و همهی گفتههایم را.. اشیاء را دوست میداشتم، نه به سبب قیمتشان، که معنایشان... رویا را به خواب ترجیح میدادم، زیرا فهمیدهام به ازای هردقیقه چشم به هم گذاشتن، 60ثانیه نور از دست میدهی... راه میرفتم آنگاه که دیگران میایستادند.. بیدار میماندم به گاهِ خوابِ آنها و گوش میدادم وقتی که در سخنند و چقدر از خوردنِ یک بستنی لذّت میبردم... اگر خداوند فقط تکهای از زندگی به من میبخشید، ساده لباس میپوشیدم، عریان یله میشدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم، بلکه روحم را عریان میکردم... اگر مرا قلبی بود، تنفرم را مینوشتم روی یخ و چشم میدوختم به حضورِ آفتاب... نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتّی را روی ستارهها نقش میزدم، بلکه ترانهای از سرات، شباهنگی میشد که برای ماه میخواندم... اشک به پای گلهای سرخ میریختم، تا دردِ ناشی از خارهایشان را درک کنم و همچنین سرخیِ بوسه بر گلبرگهایشان را... خداوندا..! اگر تکهای زندگی از آنِ من بود، برای بیان احساسم به دیگران، یکروز هم تأخیر نمیکردم.. برای گفتنِ اینحقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوقِ شیدایی، انسان را قانع میکردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشق بهعلتِ پیری... حال آن که پیر میشوند وقتی عشق نمیورزند... به یک کودک بال میبخشیدم بی آن که در چگونگیِ پروازش دخالت کنم... به سالمندان میآموختم که مرگ با فراموشی میآید، نه پیری... ای انسانها..! چقدر از شما آموختهام... آموختهام که همه میخواهند به قله برسند، حال آن که لذتِ حقیقی در بالارفتن از کوه نهفته است... آموختهام زمانی که کودک برای اولینبار انگشت پدر را میگیرد، او را اسیرِ خود میکند تا همیشه... آموختهام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به همنوعش از بالا نگاه کند که دستِ یاری به سویش دراز کرده باشد... چه بسیار چیزها از شما آموختهام، ولی افسوس که هیچکدام به کار نمیآید وقتی که در یک تابوت آرام میگیرم تا به همتِ شانههای پرمهرِ شما به خانهی تنهاییام بروم... همیشه آنچه را بگو که احساس میکنی و عمل کن آنچه را میاندیشی... آه..! که اگر بدانم امروز آخرینبار خواهد بود که تو را خفته میبینم، با تمامِ وجود در آغوش میگرفتمت و خداوند را بهخاطر اینکه توانستهام نگهبان روحت باشم شکر میگفتم.. اگر بدانم امروز آخرینبار خواهد بود که تو را درحالِ خروج از خانه میبینم، به آغوش میکشیدمت... فقط برای آنکه اندکی بیشتر بمانی، صدایت میزدم... آه..! اگر بدانم امروز آخرینبار خواهد بود که صدایت را میشنوم، فردفردِ کلماتت را ضبط میکردم تا بینهایتبار بشنومشان... آه..! که اگر بدانم این آخرینبار است که میبینمت فقط یکچیز میگفتم: دوستت دارم بیآنکه ابلهانه بپندارم تو خود میدانی... همیشه یکفردایی هست و زندگی برای بهترینکارها فرصتی به ما میدهد، اما اگر اشتباه کنم و امروز همهی آن چیزی باشد که از عمر برای من مانده، فقط میخواهم به تو یکچیز بگویم: دوستت دارم، تا هیچگاه از یاد نبری... فردا برای هیچکس تضمین نشده است، پیر یا جوان... شاید امروز آخرینباری باشد که کسانی را میبینی که دوستشان داری، پس زمان از کف مده! عمل کن، همینامروز... شاید فردا هیچوقت نیاید و تو بیشک تأسفِ روزی را خواهیخورد که فرصت داشتی برای یکلبخند، یکآغوش، اما مشغولیتهای زندگی، تو را از برآوردن آخرین خواستهی آنها بازدشتند... دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آنها مدام در گوششان زمزمه کن... مهربانانه دوستشان داشته باش... زمان را برای گفتنِ یک "متأسفم"، "مرا ببخش"، "متشکرم" و دیگر مهرواژههایی که میدانی از دست مده! هیچکس تو را بهخاطر افکار پنهانت به یاد نمیآورد، پس از خداوند، خرد و تواناییِ بیان احساساتت را طلب کن تا دوستانت بدانند حضورشان تا چهحد برای تو عزیز است... [ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 14:17 ] [ بنده خدا 2(kanize_yas) ]
بنام مهربانترین جوان معصیت کار در كتاب هماى سعادت داستانى توجه مرا جلب كرد كه نجیب الدین (كه از علماى بزرگ زمان خودش بوده است ) نقل مى فرمود: یك شب در قبرستان بودم . دیدم چهار نفر بطرف قبرستان مى آیند و یك جنازه اى روى دوششان است . من جلو رفته و از آوردن جنازه در آن وقت شب اعتراض كردم و گفتم این عمل شمابه من اینطور مى رساند كه شما انسانى را كشته اید و نیمه شب قصد دفن آن جنازه را دارید كه كسى از راز و اسرارتان سر در نیاورد. گفتند: اى مرد خیال بد نكن زیرا مادرش با ماست . دیدم پیرزنى جلوآمد. من گفتم اى مادر چرا نیمه شب جوانت را بقبرستان آورده اى ؟ گفت : چون جوان من معصیت كار بوده خودش چند وصیت كرده ، اول : چون من از دنیا رفتم طنابى بگردنم بینداز و مرا در خانه بكش و بگو خدایا این همان بنده گریزپا و معصیتكارى است كه بدست سلطان اجل گرفتار شده او را بسته و نزد تو آوردم باو رحم كن . دوم : جنازه ام را شبانه دفن كن كه كسى بدن مرا نبیند و از جنایات من یاد كند و معذب شوم . سوم : اینكه بدنم را خودت دفن كن و لحد بگذار كه خداوند موهاى سفید تو را ببیند و بمن عنایتى فرماید و مرا بیامرزد، درست است كه من توبه كرده ام و از كرده هایم پشیمانم ولى تو این وصیتهاى مرا انجام بده . وقتى كه جوانم از دنیا رفت ریسمانى بگردنش بستم و او را كشیدم ناگهان صدائى بلند شد و گفت : اَلا اِنَّ اَوْلِیاء اللّه هُمُ الْفائِزُون بابنده گنه كار ما اینطور رفتار نكن ما خود مى دانیم با او چه كنیم . خوشحال شدم (كه توبه او پذیرفته شده ) و او را بطرف قبرستان آوردم . من از پیرزن خواهش كردم كه دفن پسرش را به من واگذار كند. او هم اجازه داد بدن را در قبر گذاشتم همینكه خواستم لحد را بچینم آیه اى را شنیدم كه بگوشم رسید الا ان اولیاء اللّه هم الفائزون از این داستان اینطور نتیجه میگیریم كه توبه شخص گنه كار مورد قبول واقع شده و خدا دوست ندارد بنده گنه كارش كه توبه كرده مورد اهانت قرار گیرد. یا رب به درگاهت كنون با چشم گریان آمدم با ناله و شور و نوا با آه و افغان آمدم كردم بسى جرم و گنه تا اینكه گشتم روسیه بر درگهت اى پادشه اینك پشیمان آمدم دل از خطاها پر ملال روئى ندارم از سؤ ال مانند مرغ بسته بال افتان و خیزان آمدم رویم به روى خاك بین با دیده نمناك آمدم اى مالك املاك بین با قلب سوزان آمدم [ شنبه 24 دی 1390 ] [ 20:46 ] [ بنده خدا 1 ]
بنام مهربانترین توبه آهنگر در كتاب انوار المجالس صفحه سیصدو چهارده نقل مى كند از حسن بصرى (و در چند كتاب دیگر دیدم از مرحوم شیخ بهائى نقل مى كنند) كه گفت : یك روز در بازار آهنگران بغداد مى گذشتم كه ناگهان چشمم افتاد به آهنگرى كه دستش را داخل كوره حدادى مى كند و آهن گداخته شده قرمز را مى گرفت بدون آنكه ابدا احساس سوزشى كند روى سن دان مى گذاشت و با پُتك روى آن مى زد و به هر نوع كه مى خواست در مى آورد ومى ساخت . چون مشاهده این كار شگفت انگیز بود مرا وادار به پرسش از او كرد رفتم جلو سلام كردم جواب داد بعد پرسیدم آقا مگر آتش كوره و آهن گداخته بشما آسیبى نمى رساند؟ آن مرد گفت : نه . گفتم چطور؟ گفت : یك ایّامى در حاینجا خشك سالى و قحطى شد ولى من همه چیز در انبار داشتم . یكروز یك زن وجیه و خوش سیمائى نزد من آمد و گفت اى مرد من كودكانى یتیم و خردسال دارم و احتیاج به آذوقه و مقدارى گندم دارم خواهشمندم براى رضاى خدا كمكى بكن و بچه هاى یتیم مرا از گرسنگى و هلاكت نجات بده منهم چون بهمان یك نظر فریفته جمالش شده بودم ، در مقابل خواسته اش گفتم : اگر گندم مى خواهى باید ساعتى با من باشى تا خواسته ات را برآورده كنم . آن زن از این پیشنهاد ناراحت و روترش كرده و رفت . روز دوم باز آن زن نزدم آمد، در حالیكه اشك میریخت ، سخن روز قبل را تكرار نمود، من هم حرفهاى روز گذشته را براى او تكرار كردم ، دوباره بادست خالى برگشت ، دوباره روز سوّم دیدم آمد و خیلى التماس مى كند كه بچه هایم دارند مى میرند بیا و آنها را از گرسنگى و مرگ نجات بده من حرفم را تكرار كردم و دیدم آن زن بطرف من مى آید و پیداست كه از گرسنگى بى طاقت شده . خلاصه وقتى كه نزدیك مى شد به من گفت : اى مرد من و بچه هایم گرسنه هستیم بیا و رحمى كن و گندمى در اختیار ما بگذار؟ من گفتم :اى زن بیخودى وقت من و خودت را نگیر همان كه بهت گفتم بیا با من باش تا بتو گندم دهم . در این موقع زن به گریه افتاد و زیاد اشك ریخت و گفت : من هرگز از این كارهاى حرام نكردم و چون دیگر طاقت نمانده و كار از دست رفته و سه روز است كه خود و بچه هایم غذائى نخورده ام بآنچه كه میگوئى ناچارا حاضرم ولى بیك شرط گفتم به چه شرطى ؟ گفت : بشرط اینكه مرا بجایى ببرى كه هیچ كس ما را نبیند. مرد آهنگر گفت : قبول كردم و خانه را خلوت كردم آنگاه زن را بنزد خود طلبیدم . همینكه خواستم از او بهره اى بردارم . دیدم آن زن دارد مى لرزد و خطاب بمن گفت : اى مرد! چرا دروغ گفتى و خلاف شرطت عمل كردى ؟ گفتم كدام شرط؟ گفت : مگر بنا نبود مرا بجاى خلوت ببرى تا كسى ما را نبیند؟ گفتم : آرى مگر اینجا خلوت نیست ؟ گفت : چطورى اینجا خلوت است بآنكه پنج نفر مواظب ما هستند و مارا دارند مى بینند اول خداوند عالم و غیر از او دو ملكى كه بر تو موكلند و دو ملكى كه بر من موكلند همه شان حاضراندو ما را مشاهده مى كنند با این حال تو خیال میكنى اینجا كسى نیست كه ما را ببیند؟ بعدا گفت : اى مرد بیا و از خدا بترس و آتش شهوت خود را بر من سرد كن تا منهم از خداى خود بخواهم حرارت آتش را از تو بردارد و آتش را بر تو سرد كند. من از این سخن متنبه شدم و با خود گفتم این زن با چنین فشار زندگى و شدت گرسنگى اینطور از خدا مى ترسید ولى تو كه این همه مورد نعمتهاى الهى قرار گرفته اى از او (خدا) نمى ترسى ؟ فورا توبه كردم و از آن زن دست كشیدم و گندمى را كه میخواست باو دادم و مرخصش كردم . زن چون این گذشت را از من دید و جریان را بر وفق عفت خود دید سرش را به سمت آسمان بلند كرد و گفت اى خدا همینطور كه این مرد حرارت شهوتش را بر خود سرد نمود، تو هم حرارت آتش دنیا و آخرت را بر او سرد كن از همان لحظه كه آن زن این دعا را در حقم كرد حرارت آتش بر من بى اثر شد. الهى بى پناهان را پناهى بسوى خسته حالان كن نگاهى چه كم گردد ز سلطانى گرنوازد گدائى را ز رحمت گاهگاهى مرا شرح پریشانى چه حاجت كه بر حال پریشانم گواهى الهى تكیه بر لطف تو كردم كه جز لطفت ندارم تكیه گاهى دل سرگشته ام را رهنما باش كه دل بى رهنما افتد بچاهى نهاده سر بخاك آستانت گدائى ، دردمندى ، عذرخواهى امید لطف و بخشش از تو دارد اسیرى شرمسارى رو سیاهى تهیدستى كه با اشك ندامت زپا افتاده از بار گناهى گرفتم دامن بخشنده اى را كه بخشد از كرم كوهى بكاهى [ جمعه 23 دی 1390 ] [ 20:44 ] [ بنده خدا 1 ]
بهلول نباش در امالى شیخ صدوق صفحه بیست و هفت نوشته شده بود: كه یك روز معاذ بن جبل در حالى كه گریه مى كرد به رسول اكرم (ص ) وارد شد و سلام كرد، حضرت بعد از جواب سلام علت گریه اش را جویا شد. معاذ عرض كرد: یا رسول اللّه جوانى رعنا و خوش اندام بیرون خانه ایستاد و مانند زن بچه مرده گریه مى كند و در انتظار است كه شما به او اجازه ورود دهید تا خدمت شما برسد و منظره آن جوان همه را گریان نموده ، حضرت اجازه ورود دادند جوان وارد شد. حضرت فرمودند: اى جوان چرا گریه مى كنى ؟ جوان گفت : اى رسول خدا گناهى مرتكب شده ام كه اگر خدا بخواهد به بعضى از آنها مرا مجازات كند، بایستى مرا به آتش قهر دوزخم برد و گمان نمى كنم كه هرگز مورد بخشش و آمرزش قرار بگیرم . حضرت فرمود: آیا شرك به خدا آورده اى ؟ گفت نه . حضرت فرمود: قتل نفس كرده اى ؟ گفت نه . حضرت فرمود: بنابراین توبه كن كه خدا ترا خواهد بخشید و لو بزرگى گناهانت به اندازه كوهها عظیم باشد. گفت : گناهانم از آن كوههاى عظیم بزرگتر است . حضرت فرمود: پروردگار متعال گناهانت را مى آمرزد و لو به بزرگى زمین و آنچه در آن است ، بوده باشد. جوان گفت : گناهان من بزرگتر است . تا به اینجا رسید، حضرت با حالت غضب به او خطاب فرمود: واى بر تو اى جوان گناهانت بزرگتر است یا خداى متعال ؟ جوان تا این سخن را از پیغمبر شنید خودش را به خاك انداخت و گفت منزه است پروردگار من ، هیچ چیز بزرگتر از او نیست . در این موقع حضرت فرمود: مگر گناه بزرگ را جز خداى بزرگ كسى دیگر هست كه ببخشد؟ جوان گفت : نه یا رسول اللّه . سپس سكوت كرد و چیزى نگفت در این هنگام حضرت فرمود: حال اى جوان یكى از آن گناهانى را كه مرتكب شده اى بیان كن تا ببینم چه كرده اى كه اینقدر نا امید هستى ؟ جوان گفت : یا رسول اللّه ، هفت سال است كه به عمل زشتى دست زده ام ؛ به گورستان مى روم و قبر مردگان را نبش كرده و كفن آنها را مى دزدم . این اواخر شنیدم دخترى از انصار از دنیا رفته . من هم طبق معمول به منظور سرقت كفن او به جستجوى قبرش رفتم . تا اینكه قبرش را پیدا كردم رویش یك علامت گذاشتم تا شب بتوانم به مقصودم برسم و كفن را بربایم . سیاهى شب همه جا را فرا گرفته بود آمدم سر قبر دختر و گورش را شكافتم . جنازه دختر را از قبر بیرون آورده و كفنش را از تنش بیرون آوردم ، بدنش را برهنه دیدم آتش شهوت در وجودم شعله ور شد نگذاشت تنها به دزدى كفن اكتفا كنم ، از طرفى وسوسه هاى فریبنده نفس و شیطان ، نتوانستم نفس خود را مهار كرده و خود را راضى به ترك آن كنم . خلاصه آنقدر ابلیس ، این گناه را در نظر زیبا جلوه داد كه ناچار با جسد بى جان آن دختر به زنا مشغول شدم بعد جنازه اش را به گودال قبر افكندم و بسوى منزل برگشتم . هنوز چند قدمى از محل حادثه نرفته بودم كه صدائى به این مضمون بگوشم رسید: اى واى بر تو از مالك روز جزا چه خواهى كرد؟! آن وقتى كه من و تو را به دادگاه عدل الهى نگه دارند؟! واى بر تو از عذاب قیامت كه مرا در میان مردگان برهنه و جُنب قرار دادى ؟! بله یا رسول اللّه شنیدن این كلمات وجدان خفته مرا بیدار كرد تا اینكه به حكم وظیفه وجدان براى بخشش گناهانم از خداى بزرگ خدمت شما آمده ام تا به بركت وجود شما خداوند از سر تقصیرات من درگذرد. اما به نظرم به قدرى گناهانم بزرگ است كه حتى از بوى بهشت هم محروم خواهم ماند. یا رسول اللّه آیا شما در این مورد نظر دیگرى دارید كه من انجام دهم ؟! پیغمبر اكرم (ص ) فرمود: اى فاسق از من دور شو. زیرا ترس از آن دارم كه آتشى بر تو نازل شود و عذاب تو مرا متاءثر كند. جوان گنهكار از پیش روى پیغمبر رفت و پس از تهیه مختصر غذائى سر به بیابان گذاشت و در محلى دور از چشم مردم به گریه وزارى و توبه پرداخت ، لباسى خشن بر تن و غل و زنجیرى هم به گردن انداخته آنگاه با تضرع و زارى روى به آسمان كرد و مناجات كنان پروردگار خود را مى خواند، بارالها هر وقت از من راضى شدى به رسولت وحى نازل كن تا مرا مژده عفوت دهد و اگر نه آتشى بفرست تا در این دنیا به كیفر اعمالم معذب شوم . زیرا من طاقت عذاب آخرت تو را ندارم . دیرى نپائید كه در اثر نیایش صادقانه اش ، خداوند رحیم او را عفو فرمود و بر پیامبرش این آیه را فرستاد: و الّذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذكرواللّه فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الاّ اللّه ... ( 47) رسول خدا از نزول این آیه شریفه در جستجوى جوان مذبور بر آمد و معاذبن جبل تنها كسى بود كه اقامتگاه آن جوان را بلد بود و نشان پیغمبر(ص ) داد. حضرت با گروهى از یارانش به محل آن جوان آمدند. وقتى كه رسیدند دیدند كه جوان از ترس عقوبت الهى دست نیایش بسوى حقتعالى دراز كرده و همچون ابر بهاران از دیدگانش اشك مى بارد جلو آمده غل و زنجیر را از گردنش برداشتند و بوى مژده آمرزش و عفو الهى را رساندند. سپس رو به اصحاب كرده فرمودند: جبران كنید گناهان خود را همانطور كه بهلول نبّاش جبران كرد. غرق گنه نا امید مشو زدربار ما كه عفو كردن بود در همه دم كارما بنده شرمنده تو، خالق و بخشنده من بیا بهشتت دهم مرو تو در نار ما توبه شكستى بیا، هرآنچه هستى بیا امیدوارى بجو زنام غفار ما در دل شب خیز و زیر قطره اشكى زچشم كه دوست دارم كند گریه گنهكار ما خواهم اگر بگذرم ، از همه عاصیان كیست كه چون و چرا كند ز كردار ما واى برآن كو نگشت نادم از عصیان خویش هلاك گردد به حشردر،یم قهار ما اگرچه تابع شدى غرق معاصى بیا دست توسل بزن به آل اطهار ما [ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 20:41 ] [ بنده خدا 1 ]
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم لاَ یُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِینَ خدا هیچ کس را جز به اندازه طاقتش مکلف نمی کند نیکیهای هر کس ازآن ، خود اوست و بدیهایش از آن خود اوست ای پروردگار ما ، اگر فراموش کرده ایم یا خطایی کرده ایم ، ما را بازخواست مکن ای پروردگار ما ، آن گونه که بر امتهای پیش از ما تکلیف گران نهادی ، تکلیف گران بر ما منه و آنچه را که طاقت آن نداریم ، بر ما تکلیف مکن گناه ما ببخش و ما را بیامرز و بر ما رحمت آور تو مولای ما هستی پس ما را بر گروه کافران پیروز گردان سوره مبارکه بقره - آیه 286 طبقه بندی: انس با قرآن، لطف خدا، [ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 21:30 ] [ بنده خدا 1 ]
بنام مهربانترین عهد و پیمان با خدادر كتاب كیفر و كردار جلد 2 آمده است: جوانى با خداى متعال عهد و پیمان بست كه به دنیا دل نبندد و به زیورآلات آن ننگرد چون اینها انسان را از یاد خدا باز مى دارد. روزى از بازارى مى گذشت از جلوى جواهر فروشى رد مى شد دید كه كمربندى مُرصّع به دُرّ و جواهر است ، از عهد خود غافل شد و نگاه طولانى به آن كرد و از زیبائى و حُسن آن تعجب نمود. صاحب جواهر فروشى دید كه آن جوان با دقت تمام به آن كمربند نگاه مى كند دل از آن نمى برد همینكه آن جوان قدرى از در مغازه جواهر فروشى رد شد صاحب جواهر فروشى كمربند را در دكان ندید فورا از در مغازه بریزآمد و با شتاب تمام خود را به جوان رسانید و دست او را گرفت و گفت اى عیّار تو كمربند را دزدیدى من از تو دست برنمى دارم تا كمربند مرا بدهى و كشان كشان او را به محضر حاكم آورد گفت اى حاكم این جوان دزد است و كمربند جواهرنشان را ربوده . حاكم نگاهى بسیماى آن جوان كرد و گفت گمان نكنم این جوان دزد باشد زیرا به او این كار نمى آید. صاحب كمربند گفت چرا او كمربند مرا دزدیده و ما جرا را براى حاكم شرح داد. حاكم دستور داد او را بازرسى كنند وقتى كه او را بازرسى كردند دیدند در زیر لباسهاى جوان كمربند بسته شده ، حاكم متعجب و خشمناك فریاد زد. ((یا فتى اَما نستحیى تلبس لباس الاخیار و تعمل عمل الفجار)) اى جوان آیا حیا نمى كنى و خجالت نمى كشى لباس خوبان را میپوشى و عمل بدكاران را انجام میدهى ؟ جوان وحشت زده و ناراحت گفت : مولاى من قدرى صبر كن تا مطب برایت واضح گردد. سپس رو به آسمان نمود و از صمیم دل گفت الهى لااعود الى مثلها خدایا دیگر به این عمل برنمى گردم مى دانم از یاد تو غافل شدم و به گناه افتادم از كرده خود پشیمان و نادمم توبه مرا بپذیر كه خیلى ناراحتم و آبروى مرا نبر. قاضى خیال كرد كه جوان عمل دزدى را مى گوید خیلى ناراحت شد و دستور داد او را عریان كنند و تازیانه بزنند (باینكه آن حكم بر خلاف قرآن بود زیرا حكم دزد پس از اثبات دست بریدن بود.) ناگهان صدائى شنیدند ولى صاحب صدا را ندیدند كه فرمود: ادعو ولاتضربوه انما ارودنا تأ دیبه ) رهاكنید او را زیرا ما مى خواستیم او را تاءدیب نمائیم . حاكم منقلب گردید واز كرده خود پشیمان شد و از آن جوان عذر خواهى كرد و آمد بین دوچشم او را بوسید و گفت مرا از قصه خود آگاه كن . جوان جریان عهد خود را با خدا بیان كرد و نقض عهد را نیز عنوان نمود و گفت نقض عهد و پیمان مرا به این رسوائى و بلیه دچار كرد. صاحب كمربند وقتى از داستان آگاه شد پشیمان و نادم او را قسم داد كه تو را به خدا قسمت مى دهم كه این كمربند را از من قبول كن و مرا حلال نما. جوان گفت : اى مرد برو دنبال كارت من خودم باعث این كیفر شدم و گوش مالى هم شدم . اى خدائیكه مكان یافته اى دردل دوست باز از پنجه قدرت بنما مشكل دوست اى خدائیكه گداى در تو بنده تست جلوه ماه و خور از طلعت تابنده تست اى خدائیكه بغیر از تو نداریم كسى لطف تو مى طلبیم چون به همه دادرسى از صفات توهمین ورد زبان ما را بس خود بمیریم ، به فضل توبفریاد برس [ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 22:48 ] [ بنده خدا 1 ]
بنام مهربانترین توبه مرد بنی اسرائیلیدر كتاب مذكور داستان قبل فرموده : در زمان حضرت موسى على نبینا و آله و علیه السّلام در بنى اسرائیل از نیامدن باران قحطى شد. مردم خدمت حضرت موسى (ع ) جمع شدند كه یا موسى باران نیامده و قحطى زیاد شده بیا و براى ما دعا كن تا مردم از این مشكلات درآیند. حضرت موسى (ع ) به همه مردم دستور داد كه در صحرائى جمع شوند و نماز استسقاء خوانند و دعا كنند كه خداوند متعال باران را برآنها نازل كند. جمعیت زیادى كه زیادتر از هفتاد هزار نفر بودند در صحرا جمع شدند و هر چه دعا كردند خبرى از باران نشد. حضرت موسى (ع ) سر به آسمان كرد و فرمود خدایا من با هفتاد هزار نفر هر چه دعا مى كنیم چرا باران نمى آید؟! مگر قدرت و منزلت من پیش تو كهنه شده ؟! خطاب رسید اى موسى ،نه ، در میان شما یك نفر است كه چهل سال مرا معصیت میكرد به او بگو از میان این جمعیت بیرون رود تا باران را بر شما نازل كنم . فرمود خدایا صداى من ضعیف است چگونه به هفتاد هزار نفر جمعیت مى رسد. خطاب شد اى موسى تو بگو من صداى تو را به مردم میرسانم حضرت موسى به صداى بلند صدا زد اى كسیكه چهل سال است معصیت خدا را میكنى برخیز از میان ما بیرون رو، زیرا خدا بخاطر شومى تو باران رحمتش را از ما قطع كرده . آن مرد عاصى برخواست نگاهى باطراف كرد دید كسى بیرون نرفت ، فهمید خودش است كه باید بیرون رود. باخود گفت چه كنم اگر برخیزم از میان مردم بروم ، مردم مرا مى بینند و مى شناسند و رسوا مى شوم اگر نروم خدا باران را نازل نمى كند. همانجا نشست و از روى حقیقت و صمیم قلب از كارهاى زشت خود پیشمان شد و توبه كرد. یكدفعه ابرها آمدند بهم متصل شدند و چنان بارانى آمد كه تمام سیراب شدند. حضرت موسى (ع ) فرمود الهى كسیكه از میان ما بیرون نرفت چطور شد كه باران آمد خطاب شد سقیتكم بالّذى منعتكم به ، به شماباران دادم بسبب آن كسیكه شما را منع كردم و گفتم از میان شما بیرون برود. حضرت موسى (ع ) فرمود: خدایا مى شود این بنده معصیتكار را به من نشان دهى ؟! خطاب شد اى موسى آن وقتیكه مرا معصیت میكرد رسوایش نكردم حالا كه توبه كرده او را رسوا كنم حاشا من نمامین را دشمن مى دارم خودم نمامى كنم من ستار العیوب هستم بركارهاى زشت مردم روپوشى مى كنم خود بیایم آبرویش را بریزم . یارب توئى پناه دل بى پناه ما خم گشته پشت و سینه زبار گناه ما یارب بحق روح بزرگ روزگار بنما ترحمى تو بحال تباه ما ما عاجزیم و مضطر و مغموم ودلفكار آه و فغان و ناله دل شده سپاه ما یارب توئى كریم و رحیم و عفور و حىّ باشد همیشه بر در لطفت نگاه ما ما بنده ایم و بیكس و محزون و بیقرار یارب توئى بحال و جهان پادشاه ما محتاج و بى پناه و فقیر و بلاكشیم عاریّت است عزت و عفوان و جاه ما صابر حجاب راه نجات تو غفلت است افغان مزن كه هست خطرناك راه ما [ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 22:44 ] [ بنده خدا 1 ]
بنام مهربانترین بیست سال معصیتدر كتاب ثمراة الحیوة جلد سوم صفحه سیصدو هفتاد و هفت نوشته : جوانى در بنى اسرائیل زندگى مى كرد و به عبادت حق تعالى مشغول بود روزها را به روزه و شبها را بنماز و طاعت ، تا بیست سال كارش همین بود تا كه یك روز فریب خورده و كم كم از خدا كناره گرفت و عبادتها را تبدیل به معصیت و گناه كرد و از جمله گنه كاران قرار گرفت و در این كار بیست سال باقى ماند یك روز آمد جلو آئینه خود را ببیند، نگاه كرد دید موهایش سفید شده از معصیتهاى خود بدش آمد واز كرده هاى خود سخت پشیمان گردید. گفت خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت كردم اگر برگردم بسوى تو آیا قبولم مى كنى . صدائى شنید كه مى فرماید: ((اجبتنا فاحببناك تركتنا فتركناك و عصیتنا فامهلناك و ان رجعت الینا قبلنا)). تا آن وقتى كه ما را دوست داشتى پس ما هم تو را دوست داشتیم . ترك ما كردى پس ما هم تو را ترك كردیم ، معصیت ما را كردى ترا مهلت دادیم . پس اگر برگردى بجانب ما، تو را قبول مى كنیم . پس توبه نمود و یكى از عبّاد قرار گرفت . از این مرحمتها از خدا نسبت به همه گنه كاران بوده و هست . بازآ بازآ هرآنچه هستى بازآى گر كافر و گبر و بت پرستى بازآى این درگه ما درگه نامیدى نیست صدبار اگر توبه شكستى بازآى [ شنبه 17 دی 1390 ] [ 22:42 ] [ بنده خدا 1 ]
هدف پیشروی به سوی کمال است. هدف، زندگی کردن است نه تمام مدت دغدغه “موفقیت” داشتن! اگر انسان بسیار شایستهای هم باشیم باز هم در اموری از زندگی شکست خواهیم خورد، و این امری طبیعی و لازم در زندگیست. مهم این است که اشتباهمان را تشخیص دهیم، تصحیح کنیم، و گام بعدی را محکمتر برداریم. زندگی سراسر موفقیت و تماما رو به صعود، خیالبافیست… دیدن حقیقت، اولین گام موفقیت است. موفقیت دایمی میتواند به وسواس بدل شود، و وسواس موفقیت میتواند لذت بردن از لحظههای ناب زندگی را غیر ممکن کند. همانطور که دکتر “آلبرت الیس” و دکتر “رابرت هارپر” در کتاب شاهکارشان به نام “زندگی عاقلانه” میگویند: «خودتان را با این حرف که: وقتی آدم بهتری خواهید شد که به هدفتان برسید، گول نزنید! کارهای موردعلاقه خود را دوست داشته باشید و سعی کنید در آنها موفق شوید. شکستهای احتمالی را هم اتفاقی ناخوشایند بدانید، نه یک افتضاح! و این شکستها را نشانهی بیارزشی خود ندانید.» بلکه برعکس! این شکستها هستند که ارزش شما را بالا میبرند! کمی به آن فکر کنید… هر شکست گنجیهای از تجربههاست که به شما اضافه میشود و ارزشتان را بالاتر میبرد. هیچ انسانی در هیچ کاری کاملا ایدهآل نیست، شکست درهر کاری همیشه وجود دارد، و فراموش نکنید… این لازمهی انسان بودن است. دغدغه دایمی موفقیت، ثروت، یا شهرت با مقصود اصلی حیات که “شاد زیستن” است، سازگار نیست. ماشین موفقیت بسیار اوقات مجبور است در راه رسیدن به هدفش هر چیز بامعنایی را عقب بیندازد! به همین دلیل است که خیلیها دایما بهترین اتفاقات زندگی را عقب میاندازند… آنها فردا قرار است شاد باشند، امروز قرار است پول درآورند!! آنها فردا قرار است بخندند، امروز کار دارند!! آنها فردا قرار است مهر بورزند، امروز وقت ندارند!! اما این فرداها هرگز نمیآید… خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست؟! / ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست؟! هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار / کس را وقوف نیست که انجام کار چیست خوب است بهای این عقبانداختنها را هم در نظر بگیریم. وقتی مدام دغدغه موفقیت داریم به راحتی ممکن است چیزهایی که به راستی شادیبخشاند را به عقب بیندازیم. بیآنکه بهای آن را برزندگیمان در نظر داشته باشیم. و آن وقت خواهد رسید که یک روز میبینیم در نظر دیگران انسانی “موفق” هستیم اما زندگی نکردهایم!! شادی و موفقیت لازم و ملزوم یکدیگراند… در هیچ کدام نباید افراط کرد. یادمان باشد! باید زندگی کنیم… منبع: لبخند زندگی [ یکشنبه 11 دی 1390 ] [ 21:41 ] [ بنده خدا 1 ]
گفتمش نقاش را : نقشی بکش از زندگی ـ با قلم نقش حبابی بر لب دریا كشید.
گفتمش تصویری از لیلا و مجنون را بکش ـ عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ـ در بیابان بلا تصویری از سقا کشید گفتمش سختی و درد و آه کشد ـ گریه کرد آهی کشید تصویری از حضرت زینب کشید ... [ یکشنبه 11 دی 1390 ] [ 09:57 ] [ بنده خدا 15 ]
|
|
|
![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | |||