یا الله ...
خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن.
شیطان غرور داشت، سجده نکرد.گفت: من از آتشم و لیلی گل است.
خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست.
خدا مهلتش داد. اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی.
لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.
دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.
نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است ...
و شیطان از عشق واهمه دارد .
طبقه بندی: لطف خدا،
یا هو ...
دشمن ابزار نابود ساختن آدمی را ، در درون سرای او جست و جو می کند . ارد بزرگ
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
خداوند درهای هنر را بر روی دانایان دادگر گشوده است . فردوسی خردمند
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تا وقتیکه قلب شما نخواهد ، مسلماً مغزتان هرگز به چیزی عقیده پیدا نمی کند . ویلیام جیمز
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
وقتی «قدرت عشق» بر «عشق به قدرت» غلبه کند، دنیا طعم صلح را می چشد . جیمی هندریکس
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی . جبران خلیل جبران
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
میدان پیمان های گسسته ، همچون مردابی دهشتناک است که باید از آن گریخت . ارد بزرگ'
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد—غبار ماست که بر دوش او گران بوده ست .اقبال لاهوری
طبقه بندی: حرف حساب، سخنان مشاهیر جهان،
بنام خداوند حکیم
خداوند سلطنت بى نظیر به سلیمان بخشید، جنیان را تحت فرمان او قرار داد که خدمتگذار او باشند، باد را به فرمان او در آورد، تا تشکیلات عظیم او را هر کجا خواست ببرد، زبان جانوران را به وى آموخت ، سخنان آنها را مى فهمید و براى مردم بازگو مى کرد.
در یکى از مسافرتهاى تاریخى ، سلیمان که با سپاهیان ، از جن و انس و پرندگان با او همراه بودند، گذرشان از هوا به وادى مورچگان افتاد.
یکى از مورچه ها که سمت فرماندهى آنها را داشت چون تشکیلات عظیم سلیمان را دید، احساس خطر کرد: فریاد زد گفت :
اى مورچگان داخل لانه هاى خود بروید! تا سلیمان و لشگرش شما را پایمال نکنند آنان نمى فهمند!
باد سخن مورچه را به گوش سلیمان رسانید، همچنان که از هوا مى گذشتند، ایستاد و دستور داد مورچه را بیاورید. وقتى مورچه را آوردند. سلیمان گفت :
مگر نمى دانى که من پیامبر خدا هستم ، هرگز به کسى ظلم و ستم نمى کنم ؟
مورچه گفت :
بلى مى دانم .
سلیمان : پس چرا و براى چه مورچه ها را از ما ترساندى و فرمان دادى به لانه هایشان داخل شوند.
مورچه : من احساس کردم مورچه ها تشکیلات عظیم و سلطنت بى نظیر شما را ببینند و فریفته آرایش و زینتهاى دنیا شوند، از خدا فاصله گرفته ، به غیر او را پرستش کنند.
مورچه گفت :
اى سلیمان ! چرا از میان تمام قدرت ها نیروى باد را مسخر تو نمود و چرا تشکیلات عظیم تو بر روى باد حرکت مى کند؟
سلیمان گفت :
براى آن است که به تو اعلام کند اگر تمام قدرتهاى دنیا مانند باد مسخر تو باشند دوام و بقایى ندارند و همه بر بادند.
طبقه بندی: حکایتهای شیرین،
حکیمی گفت :
اگر آنچنان که از نیازمندی می ترسند ، از آتش میترسیدند؛ از هر دو نجات میافتند.
و چنان که به دنیا علاقه می ورزند، به بهشت اشتیاق می ورزیدند، هر دو را در می یافتند.
و چنان که به ظاهر از بندگان خدا می ترسند ، در باطن ، از خدا می ترسیدند ، در هر دو دنیا نیک بخت می شدند.
که رحم اگر نکند مدّعی ، خدا بکند
حافظ
طبقه بندی: راهنمایان جاده نور، مفید برای زندگی، عرفان و زندگی، با دوستان خدا، اشعار با صفا، عشق الهی، حرف حساب،
منشین رو تُرُش از گردش ایّام ، که صبر
گرچه تلخست ، ولیکن بَر ِ شیرین دارد
سعدی علیه الرحمه
طبقه بندی: مفید برای زندگی، حرف حساب، اشعار با صفا، راهنمایان جاده نور،
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه
طبقه بندی: مفید برای زندگی، حکایتهای شیرین،
ای نام تو بهترین سرآغاز
بینام تو نامه کی کنم باز
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
ای کار گشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند
ای هیچ خطی نگشته ز اول
بیحجت نام تو مسجل
ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت دراز دستی
ای خطبه تو تبارک الله
فیض تو همیشه بارک الله
طبقه بندی: سخنان مشاهیر ادب، عرفان و زندگی، با دوستان خدا، اشعار با صفا، عشق الهی، از زلال دل،
زیبا و عبرت آموز
خوانندگان عزیز گرچه این شعر زیاده ولی به خوندنش میرزه
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه میمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم
وان عسل، با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشودهای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و میپیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره
چون نمیبیند، چو تو بینندهای
کاین گره را برگشاید، بندهای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بودهای
هر چه فرمان است، خود فرمودهای
زان بتاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشتهام بردی، تا که گوهر دهی
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمیافتد ز جوش
پروین اعتصامی
طبقه بندی: با دوستان خدا، عشق الهی، اشعار با صفا،
به نام خدایی که جانم ازوست
روزی بودا در جمع مریدان خود نشسته بود كه مردی به حلقه آنان نزدیك شد و از او پرسید: "آیا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آری، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردی دیگر بر جمع آنان گذشت و پرسید: "آیا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومین مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. این بار بودا چنین پاسخ داد: "تصمیم با خود توست."
در این هنگام یكی از مریدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امری بسیار عجیب واقع شده است. چگونه شما برای سه پرسش یكسان، پاسخ های متفاوت می دهید؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه این سه، افرادی متفاوت بودند كه هر یك با روش خود به طلب خدا آمده بود: یكی با یقین، دیگری با انكار و سومی هم با تردید!"
طبقه بندی: عشق الهی، حرف حساب، تفکر مثبت،
بنام خدایی که نام و یادش آرامش بخش دلهاست ...
چقدر شبیه خودت میشوی وقتی ...
· به ترانه خوانی قلبت گوش می سپاری ... چه زیبا عشق الهی را زمزمه می كند ...
· سختی های زندگی را با آرامش تدبیر و شجاعت پشت سر می گذاری! زیرا می دانی خدا درسی بیش از ظرفیتت به تو نمی دهد.
· بر روی صفحه ی ذهنت فقط و فقط لحظه های خوش را نقش میزنی!!
· هر روز صبح به محض بیدار شدن پیش از هر چیز به خدا سلام می كنی.و به خاطر روز سر شار از معجزه ای كه پیش رو داری تشكر می كنی...!
· در بد ترین شرایط زندگی هم زمزمه می كنی: آرامش!
· هر گاه كسی از تو می خواهد كه پندی به او بدهی می گویی: همیشه به خدا توكل كن!
· در زندگی ات فقط روزهایی را به حساب می آوری كه حد اقل یك كار خوب انجام می دهی این كار خوب می تواند یك لبخند گرم باشد...!
· می دانی كه بهترین راه برای شاد زیستن شاد كردن دیگران است...!
· هر اتفاقی كه در زندگی ات می افتد سعی می كنی از آن درسی بیاموزی. چون میدانی كه خدا بی دلیل آن اتفاق را در زندگی ات قرار نداده است !!!
· هیچ وقت نگران فردا نیستی . چون ایمان داری كه فردا خیلی خیلی بهتر از امروز است...
· می دانی كه تنها راه رسیدن به آرامش در این آشفته بازار دنیا این است كه به خدا اعتماد كنی .
طبقه بندی: عرفان و زندگی، حرف حساب، تفکر مثبت،
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
ابوالخیر
طبقه بندی: سخنان مشاهیر جهان، سخنان مشاهیر ادب، با دوستان خدا، اشعار با صفا،
:: رتبه در گوگل ::
:: آمار وبلاگ ::
:: سیستم حدیث روز::
:: خبرنامه::
:: تبلیغات ::
