(دل آرام گــــــیرد به یـــــاد خـــــدای)


دعا
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 26 آبان 1397
زمان : 08:32
...
نظرات |

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد ...

سهراب سپهری



:: مرتبط با: راز آفرینش ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 23 آبان 1397
زمان : 08:14
در نوبتی دوباره
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397
زمان : 08:44
درس زیبایی
نظرات |

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس و مشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
***


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : دوشنبه 21 آبان 1397
زمان : 09:19
آن کس که خدا را دارد
نظرات |

هنگامی که حضرت یوسف را در بازار مصر در معرض فروش قرار دادند, 
مردی با دیدن چهره پاک و مـعـصـومـانـه آن حـضرت متاثر شد 
و رو به مردمی که برای خرید و فروش برده جمع شده بودند گفت : به این کودک غریب و بی گناه رحم کنید و با او مهربان باشید .

حـضـرت یوسف که با وجود سن کم , از ایمان و اعتماد به نفس کاملی برخوردار بود,
 به آن مرد رو کرد و گفت : آن کس که خدا را دارد,گرفتار غربت و تنهایی نمی شود .


:: مرتبط با: عمومی ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 19 آبان 1397
زمان : 08:59
عاقبت بخیری
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 13 آبان 1397
زمان : 08:08
مهربانی
نظرات |


خداوندا ... ؛

این یکی دعا نیست...

یه خواهشه... ؛

یه التماسه...!

مهربانی را به قلب ما بازگردان....!



:: مرتبط با: دعا و مناجات ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : شنبه 12 آبان 1397
زمان : 08:22
موفقیت
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : پنجشنبه 10 آبان 1397
زمان : 08:44
حکیمانه
نظرات |

از حکیمی پرسیدند:
چرا از کسی که اذیتت می کند انتقام نمی گیری؟
با خنده جواب داد:
آیا حکیمانه است سگی را که گازت گرفته را گاز بگیری .
میان پرواز تا پرتاب تفاوت از زمین تا آسمان است .
پرواز که کنی، 
آنجا میرسی که خودت می خواهی .
پرتابت که کنند ، 
آنجا می روی که آنان می خواهند .
پس پرواز را بیاموز...!!!

پرنده ای که "پرواز" بلد نیست،
به قفس میگوید: 
"تقدیر"





:: مرتبط با: حرف حساب ,
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : چهارشنبه 9 آبان 1397
زمان : 08:52
توکل به خدا
نویسنده : بنده خدا 4
تاریخ : یکشنبه 6 آبان 1397
زمان : 08:08
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.