.:دلها به یاد خدا آرام میگیرد:.
خویشتن را بردار؛ عشق میماند و تو ....
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط بنده خدا 4 | نظرات ()

خدای من !

هر چه خواست تو باشد همان شود!

زیرا تو از ضعف های دل بندگانت آگاه هستی

و تنها به اندازه طاقت هر کس بار بر دوش او می نهی.

 ***


از کتاب عارفانه ها
  _ پائیلو کوئیلو



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط بنده خدا 4 | نظرات ()

بنام خدای پاک


عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز علم می اندوختند.

زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می اندوختند.

عابدان دلشوره داشتند و عبادت می اندوختند.

جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت.

پاکی جمع می کرد برای روز ملاقات. و می گفت : شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید.

من اما پاکی و بی باکی. زیرا که آن عزیز ، پاک است و بی باک.


***
قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان می آیند و می روند

و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز ، کدام عزیزتر است،

علم و زهد و عبادت یا پاکی و بی باکی!


خانم عرفان نظرآهاری




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط بنده خدا 1 | نظرات ()
نقل است که ذوالنون گفت: وقتی در کوهها میگشتم قومی مبتلایان دیدم گرد آمده بودند پرسیدم شما را چه رسیده است؟
گفتند: عابدی است اینجا در صومعه ای. هر سال یکبار بیرون آید و دم خود در این قوم دمد همه شفا یابند. باز در صومعه شود تا سال دیگر بیرون نیاید.
صبر کردم تا بیرون آمد. مردی دیدم زرد روی نحیف شده چشم در مغاک افتاده. از هیبت او لرزه بر من افتاد. پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد. آنگاه سوی آسمان نگریست و دمی چند در آن مبتلایان افکند. همه شفا یافتند چون خواست که در صومعه شود من دامنش بگرفتم. گفتم: از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی. علت باطن را علاج کن.
به من نگاه کرد و گفت ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه میکند. چون تو را بیند که دست به جز او در کسی دیگر زده ای تو را به آنکس باز گذارد و آنکس را به تو و هر یکی به دیگری هلاک شوید. این بگفت و در صومعه رفت.

تذکره الاولیا
مطلب ارسالی خانم شیرین



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 شهریور 1389 توسط بنده خدا 1 | نظرات ()
برگذری درنگری جز دل خوبان نبری

سر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبری


تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا

تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری


تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد

تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری


سر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشوی

کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری


تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا

تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری


تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی

تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری


نعمت تن خام کند محنت تن رام کند

محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری


خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان

ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری


خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود

تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری


آه گدارو شده‌ای خاطر تو خوش نشود

تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری


هیچ نبرده‌ست کسی مهره ز انبان جهان

رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری


مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم

گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری


ای کشش عشق خدا می‌ننشیند کرمت

دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری


هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان

ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری


راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش

تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری


هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود

ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری


گر چه که صد شرط کنی بی‌همه شرطی بدهی

ز آنک تو بس بی‌طمعی زر به حرمدان نبری

مولانا جلال الدین رومی ( مولوی )




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 شهریور 1389 توسط بنده خدا 13( دوست جدید) | نظرات ()

عشق خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب ز چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام از عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم، تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز وشب او را صدا کردی ولی،
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام سر میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 شهریور 1389 توسط بنده خدا 13( دوست جدید) | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بگو: ای بندگان من كه بر خویش اسراف كرده اید، از رحمت خدا نا امید نشوید. كه خدا همه گناهان را می آمرزد، كه اوست آمرزنده مهربان.

 

(الزمر 53)




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 شهریور 1389 توسط بنده خدا 15 (عفت خانم) | نظرات ()
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
آیا شیطان وجود دارد؟
و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرده"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرده؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرده, پس او شیطان را نیز خلق کرده. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد... آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- f) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند.. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد.. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط بنده خدا 13( دوست جدید) | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

حم.

سوگند به كتاب روشنگر،

كه‌ ما آن را در فرخنده شبی نازل كردیم، كه ما هشداردهنده بودیم.

در آن شب‌ هر امری بر اساس حكمت صادر مى‌شود.

امری است از جانب ما. ما فرستنده بودیم.

رحمتى از پروردگار توست، كه او شنواى داناست.

پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است، اگر یقین دارید.

خدایى جز او نیست؛ او زنده می كند و مى‌میراند؛ پروردگار شما و پروردگار پدران شماست.

ولی نه، آنها به شك و شبهه خویش سرگرمند.

 

(سوره مباركه الدخان 1-9)




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط بنده خدا 15 (عفت خانم) | نظرات ()
عُروة بن زبیر می گوید:
با گروهی در مسجد رسول خدا نشسته بودیم که سخن از بدر و بیعت رضوان به میان آمد.
ابودرداء گفت:« آیا می خواهید کسی را نام ببرم که ثروتش از همگان کمتر، ولی تقوا و تلاشش در عبادت خدا بیش از همه است؟ »
گفتند:«آری. بگو.»
گفت:« امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب »

در این هنگام تمام افراد حاضر در مجلس با ناراحتی از ابودرداء رو گرداندند. ابودرداء گفت:« ای مردم، من آنچه را دیدم می گویم، و هر یک از شما آنچه را که دیده است بگوید. من، خودم علی ابن ابی طالب را در لابه لای درختان نخل دیدم که نیمه‌های شب با صدایی حزن آلود چنین مناجات می کرد:« خدای من، چه بسیار گناهانی که تو به دلیل شکیبایی‌ات، آنها را مایه انتقام از من قرار ندادی، و چه بسیار رسوایی‌هایی که تو از سر بزرگواری، آنها را آشکار نساختی. خدایا، اگر عمرم را مدتی طولانی در معصیت تو گذراندم و در نامه‌ی اعمالم گناهانم بزرگ است، جز آمرزش تو آرزوی دیگری ندارم و جز رضایتت به چیز دیگری امیدوار نیستم.»

صدای علی بن ابی اطالب مرا به خود مشغول ساخت. من دنبال صدا رفتم و به علی بن ابی طالب رسیدم. بدون حرکت در گوشه ای ایستادم و دیدم علی در دل تاریک شب چند رکعت نماز گزارد. آن گاه به دعا و گریه و مناجات مشغول شد و در ضمن مناجات هایش چنین گفت:« خدای من، به عفو تو می اندیشم و گناهانم بر من سبک می‌شود؛ و گاه مؤاخذه و مجازات هول‌انگیز تو را یاد می کنم و گناهانم بر من بزرگ و سخت می‌گردد.
آه، اگر تو در نامه‌ی اعمالم گناهی را بخوانی که من فراموش کرده ام، و تو آن را ثبت کرده‌ای. آن گاه فرمان دهی که او را بگیرید. پس وای بر اسیری که خاندانش نتواند او را رهایی بخشد و قبیله‌اش سودی برایش نداشته باشد. آه از آتشی که جگرها و کلیه‌ها را می سوزاند...»

پس آن قدر گریست که بدون حرکت افتاد. من پیش خودم گفتم از شدت شب‌زنده داری، خوابش برده، و گفتم او را برای نماز صبح بیدار می کنم. جلو رفتم و او را تکان دادم، ولی تکانی نخورد.
گفتم:« انالله و انا الیه راجعون. علی بن ابی طالب مُرد!»
با شتاب به منزلش رفتم و خبر مرگ او را به همسرش دادم. حضرت زهرا سلام الله علیها ماجرا را پرسید و من تعریف کردم.
او فرمود:«ای ابودرداء، به خدا سوگند این حالتی است که از ترس خدا به علی دست می‌‌دهد.»

صبح که شد مردم به صورت علی آب زدند و علی به هوش آمد. برخاست و مرا دید که می‌گریم. فرمود:« چرا گریه می کنی؟»
گفتم:« به خاطر کاری که تو با خودت می‌کنی.»
فرمود:« ای ابودرداء، چه می‌گویی اگر مرا ببینی که برای حساب فرا خوانده‌اند، فرشتگان عذاب مرا گرفته‌اند و در پیشگاه خداوند جبار ایستاده‌ام، در حالی که دوستانم رهایم ساخته‌اند. در این هنگام تو بیشتر از اکنون به من رحم می‌کنی و برایم دل می‌سوزانی.»

به خدا سوگند، این صحنه را در زندگی هیچ یک از اصحاب رسول خدا ندیدم.

بحارالانوار، ‌ج 41، ص 11، حدیث 1 ------ امالی صدوق





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط بنده خدا 13( دوست جدید) | نظرات ()

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ما آن را در شب قدر نازل کردیم.

و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟

شب قدر از هزار ماه بهتر است.

در آن شب‌ فرشتگان و روح، به فرمان پروردگارشان، براى هر كارى فرود آیند.

آن شب تا برآمدن سپیده دم، سلام و رحمت است.

 

(سوره مبارکه قدر)

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط بنده خدا 4 | نظرات ()
قلب‌ دختر از عشق‌ بود، پاهایش‌ از استواری‌ و دست‌هایش‌ از دعا.

اما شیطان‌ از عشق‌ و استواری‌ و دعا متنفر بود.پس‌ كیسه‌ شرارتش‌ را گشود و محكم‌ترین‌ ریسمانش‌ را به‌ در كشید.

ریسمان‌ ناامیدی‌ را. ناامیدی‌ را دور زندگی‌ دختر پیچید، دور قلب‌ و استواری‌ و دعاهایش. ناامیدی‌ پیله‌ای‌ شد و دختر، كرم‌ كوچك‌ ناتوانی.
خدا فرشته‌های‌ امید را فرستاد، تا كلاف‌ ناامیدی‌ را باز كنند، اما دختر به‌ فرشته‌ها كمك‌ نمی‌كرد.
دختر پیله‌ گره‌ گره‌اش‌ را چسبیده‌ بود و می‌گفت: نه، باز نمی‌شود. هیچ‌ وقت‌ باز نمی‌شود.
شیطان‌ می‌خندید و دور كلاف‌ ناامیدی‌ می‌چرخید. شیطان‌ بود كه‌ می‌گفت: نه، باز نمی‌شود، هیچ‌ وقت‌ باز نمی‌شود.
خدا پروانه‌ای‌ را فرستاد، تا پیامی‌ را به‌ دختر برساند.
پروانه‌ بر شانه‌های‌ رنجور دختر نشست‌ و دختر به‌ یاد آورد كه‌ این‌ پروانه‌ نیز زمانی‌ كرم‌ كوچكی‌ بود گرفتار در پیله‌ای. اما اگر كرمی‌ می‌تواند از پیله‌اش‌ به‌ درآید، پس‌ انسان‌ نیز می‌تواند.
خدا گفت: نخستین‌ گره‌ را تو باز كن‌ تا فرشته‌ها گره‌های‌ دیگر را.
دختر نخستین‌ گره‌ را باز كرد...
و دیری‌ نگذشت‌ كه‌ دیگر نه‌ گره‌ای‌ بود و نه‌ پیله‌ و نه‌ كلافی.
هنگامی‌ كه‌ دختر از پیله‌ ناامیدی‌ به‌ درآمد، شیطان‌ مدت‌ها بود كه‌ گریخته‌ بود.

نویسنده : خانم عرفان نظرآهاری

.....

التماس دعا در شب های قدر




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط بنده خدا 15 (عفت خانم) | نظرات ()
پروردگار مهربانم!

در جا ییکه آسیب است بگذار من بذر بخشش باشم !


در جاییکه شک نهفته  بگذار من بذر ایمان باشم !

در جاییکه یاس خفته بگذار من بذر امید باشم !

در جاییکه تاریکی است بگذار نور باشم !

در جاییکه اندوه نهفته بگذار بذر شادی باشم !

ای سالار بزرگ

این نعمت را به من عطا کن که : پیش از آنکه به دنبال درک شدن باشم ! درک کنم 

پیش از آنکه به دنبال مهر باشم ! مهر بورزم !

چرا که در بخشش است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم !

ودر بودن است که درزندگی جاودان زنده میشویم

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم / این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه شبانه از توست





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط بنده خدا 15 (عفت خانم) | نظرات ()
 «نوشته اند که عارفی همواره به شب زنده داری می پرداخت و تا هنگام سحر، به راز و نیاز با خالق بی همتا مشغول بود. شخصی از وی پرسید که تو مردی خداشناس هستی و دلت همواره بیدار است، پس چرا رنج بی خوابی را هم تحمل می کنی و جسم خود را رنج می دهی؟ عارف گفت: شایسته نیست که هر شب، خداوند بلندمرتبه از آسمان نزد ما بیاید و ما در خواب باشیم.

هنگام شب درهای آسمان باز می شود و خداوند به بندگانش ندا می دهد که بیایید و آمرزش بخواهید و مرا بخوانید تا خواسته های شما را برآورده سازم. با این حال، آیا درست است که من در خواب باشم و از فیض دیدار حق غافل بمانم؟




نوشته شده در تاریخ شنبه 6 شهریور 1389 توسط بنده خدا 13( دوست جدید) | نظرات ()

 

 

بسم الله النور السموات والارض

خدا، نور آسمانها و زمین است. مثل نور او به چراغی ماند که در آن چراغی باشد، آن چراغ در شیشه ای قرار دارد که گویی ستاره ای است درخشان. آن چراغ از درخت مبارک زیتونی که نه شرقی است و نه غربی افروخته می شود. نزدیک است روغنش بدون تماس با آتش خود به خود روشنی بخشد.

نوری است بر فراز نوری. و خدا هر که را بخواهد به نور خود هدایت می کند و این مثلها را خداوند برای مردم می زند و خدا به هر چیزی داناست.

(سوره مبارکه نور 35)




نوشته شده در تاریخ شنبه 6 شهریور 1389 توسط بنده خدا 12 | نظرات ()
خدایا کاری کن که هنگام نماز
فقط با زبانی که به من دادی ذکرت را نگویم  بلکه با تمام وجودم تو را یاد کنم
کاری کن تمام حواسم موقع نماز به تو باشد و مبادا افکارم منحرف شود  و با تمام وجودم ثنا تو را گویم

بار خدایا به من توفیق عطا کن که کار هایم را با نام تو و با یاد تو آغاز کنم و در تمام عمرم به یادت باشم و از تو غافل نشوم تا شیطان در دلم نفوذ نکند. ای خدای سبحان تو را می جویم و به تو تکیه میکنم مرا حفظ نما از هوا و هوس های جسمانی و دنیوی، و عشق الهی را در وجود این بنده کوچکت بگنجان

الهی آمین

از بنده  ناپاک خدا

به خدای پاکی ها و نور ها




(تعداد کل صفحات:123)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
به نام آنکه منتظر بازگشت بندگانش است.

و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند"

1.با لطف بیکران و مدد یزدان پاک وبا هدف گسترش محبت و عشق الهی میان ذرات همه هستی و با تکیه به هدف کلی دانایی نیکویی زیبایی که زاینده شادی حقیقی است این کلبه مجازی را در دهکده جهانی بنا نموده ایم.ما نویسندگان حقیر فقط و فقط به عنوان وسیله ای میباشیم و هرچه بر سر ما میرود عنایت اوست.حال که گذرتان به اینجا افتاده است بدانید دعوتنامه اش را خدا صادر نموده است که هیچ برگی از درخت نمی افتد مگر به اذن او پس اگر تا حال مهربان مهربانان را چشم انتظار برگشتنت گذاشته ای مردانگی کن و برای همیشه دعوتش را لبیک گو و ایمان داشته باش با خدا بودن خیلی آسانتر از بی خدا بودن است.

2.بخش تبلیغات با هدف یاری رساندن به افراد نیازمند ایجاد شده است و به همین منظور دوستانی که مایل به تبلیغ در این سایت میباشند میتوانند با ایمیل مدیر وبلاگ تماس بگیرند.

3.عزیزانی که مایل به ارسال مطالبی با این مضامین میباشند میتوانند با پست الکترونیکی weblog.posts@yahoo.com مکاتبه نمایند.

4.همچنین عزیزانی که مایل به تبادل لینک میباشند اطلاع دهند تا در صورت رضایت لینکشان به لینکستان وبلاگ اضافه گردد.

5.منتظر انتقادات و پیشنهادات سازنده شما عزیزان بوسیله ایمیل فوق الذکر هستیم.

حق نگهدارتان.
موضوعات
آخرین مطالب
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگ و مطالبش چیه؟؟






نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

:: آهنگ وبلاگ ::

:: رتبه در گوگل ::

:: آمار وبلاگ ::

:: خبرنامه::





Powered by WebGozar

:: تبلیغات ::





تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.